دل نوشته ها و دفاعیات ریحانه جباری قسمت دوم و سوم

reihaneh-26تختی چند طبقه در سالن دو زندان شهرری جا گرفته است. هیچ دلبستگی به جهان ندارم و تنها آرزویم این است که پدر و مادرم فراموشم کنند. جهان و همه زیبایی و زشتیش برای کسانی که مشتاق آنند. هیچگاه دلم نخواسته خودکشی کنم. چه قبل از زندان و چه پس از آن . تا آخرین روز هم زندگی خواهم کرد . اما وابسته به آن نیستم . مثل لباسی که تن میکنی ولی غصه نمیخوری اگر آن را عوض کنی . یا حتی دور بیندازی . زندگی هم برای من همین است. لباسی که از تن در میاورم و لباس دیگر می پوشم .لباس، پوشاننده بدن، نقابی که زشتی یا زیبایی تن را می پوشاند و جهان و زندگی نیز لباسی است رنگارنگ. اکنون پچ پچ زندانیانی که آرام از خواب بیدار می شوند نشان از پایان یک شب دیگر دارد و دوباره زندگی به جریان می افتد . من شبی دیگر را بیدار بودم برای بالا آوردن آنچه دیدم.

عصر شنبه 16 تیرماه 1386 من نوزده سال داشتم و در آن لحظه که از روی صندلی برخاستم ، تنم قفل شد. یخ کردم . و اکنون نیز همچنان با تنی یخ کرده و خیس عرق می نویسم. پاهایم یارای فرار نداشت و او بسیار نزدیک . ناگهان چیزی در دلم پاره شد .انگار آب جوش روی تن یخ کرده ام ریختند. به طرف در رفتم و دستگیره را چرخاندم . باز نشد . با چشمهایش می خندید . کجا میخوای بری ؟ در قفله . یک مشت به در زدم . خواستم جیغ بزنم ولی فقط دهانم باز شد و هیچ صدایی در نیامد . گفت فقط زمانی میتونی از اینجا بری که من بخوام. روی پا بند نبودم . او حرکت نمی کرد . فقط نگاهم میکرد . پشتم به در بود و رودر روی او . صورتش بزرگتر از قبل به چشمم می امد. همه اجزای صورتش را به تفکیک می دیدم . در لحظه ای بلند قدتر شد و بازوهایش بزرگتر . انگار همه خانه را پر کرده بود و من ریز و ریز تر میشدم . مانتویی مشکی و جلوبسته پوشیده بودم . سوغاتی دایی بود. شیک و امروزی . یقه چپ و راست داشت. زیر آن تاپ پوشیده بودم . کاش زمستان بود و پالتو تنم بود . در آنصورت حرارت دستهایش را حس نمیکردم . یقه ام را کشید . با دستم زیر دستش زدم .توی هوا دستم را گرفت و در حرکت دستها ، حس کردم ناخنم چیزی را خراشید. تکه کوچکی از پوستش را زیر ناخنم حس میکردم .صورتش سرخ شده بود و نمیتوانستم محل خراشیدگی را تشخیص دهم . هر دو دستش را دور بدنم حلقه کرد. تمام تنم در حلقه دستهایش گیر افتاده بود. کاش دستم آزاد بود کاش از زیر دستهایم کمرم را می گرفت . آن وقت می توانستم به سینه اش مشت بزنم . اما در آن لحظه فقط میتوانستم مشتهای ریز و بی قوت به دلش بزنم . دست ، دست ، چقدر مهم است قدرت دست . هیچگاه مثل آن لحظه ، به قدرت دست فکر نکرده بودم . هیچوقت مثل آن لحظه نیازش نداشتم و افسوس که دستم قدرت نداشت . هیچ بودم . ناتوان و ضعیف . از زمین بلندم کرد . و با یک نیم چرخ روی زمین گذاشت . فقط صدای ریزی از گلویم خارج شد . مثل وقتی که درد داری ولی نمی خواهی به کسی بگویی . دستانش را روی کمرم گذاشت. خزیدن دستهایش روی تنم چندش آور بود. اما یارای حرکت نداشتم. گیر افتادی نه؟ الان خدمتت می رسم . یا چیزی شبیه آن. این صدا ، بسیار نزدیک بود. نجوایی در گوشم. عرق از زیر موهای بلندم سر خورد و روی گردنم ریخت . با یک دستش کمرم و با دست دیگرش پشت موهایم را گرفت و سرم را به عقب کشید . کنار صورتش را به گونه ام چسباند و در گوشم دوباره نجوا کرد . هیچکس اینجا نیست . صداتو هیچکس نمی شنوه .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم . اکنون برای لحظه ای به آوار رویاهایم نگاه کردم و گریه ام گرفت . همیشه با یاداوری گذشته وقتی به این نقطه می رسم گریه می کنم . بعضی شبها در همین نقطه خوابم می برد و در خواب خودم را می بینم . با لباس سفید عروس . اما در ثانیه ای صورتم عوض می شود ، طراوت جوانیم محو می شود و آنچه می ماند صورتی که آرایش چشمهایش خراب شده از گریه و اشک و لباس عروسم یکدفعه از سفیدی به سیاه تبدیل می شود . تور سیاه روی صورتم را پوشانده و دسته گلی خشک شده و پر از خار به دستم چسبیده . هیچوقت این کابوس را برای کسی بازگو نکرده ام . هیچکس نمی داند چگونه ، عشقی را در دلم کشتم . زمان برد ، ولی توانستم . من ریحانه وقتی نوزده ساله بودم نمی دانستم در ان خانه ، زندگیم آتش میگیرد و فقط خاکسترش میماند . نمیدانستم چند سال بعد دادگاه برای خاکستر وجودم تصمیم می گیرد .
من ریحانه جباری وقتی نوزده سال داشتم در حلقه بازوان مردی گرفتار شده بودم . صدای نفسهایش در گوشم چند برابر بیشتر و قوی تر شده بود . از خودم بدم آمد . حتی نمی توانستم ناله ای بکنم . بازویم درد میکرد و گردنم گرفته بود … تسلیم شدم . مثل یک بره . مثل یک پرنده که وقتی می خواهی بگیریش بال بال میزند ولی بعد از آنکه بالهایش را گرفتی دیگر هیچ حرکتی نمی کند و تو فقط تپش قلبش را زیر انگشتانت حس میکنی . لحظه ای ا… جلوی چشمم ظاهر شد . چقدر دوستش داشتم . او هم . وقتی مامان به بابا گفت هر دختری یه روزی عروس میشه . مام دختر داریم و انگار به زودی باید یه عروسی تو خونه ما برپا بشه ، قند تو دلم آب کرده بودن . بابا دلش نمی خواست هیچکداممان شوهرکنیم . گفت حالا حالاها ازین خبرا نیست . دختر باید درس بخونه تا رو پای خودش وایسه . فقط چند ماه بعد بود که دایی و زنش اومدن ایران و مهمونی گرفتیم و همه دوستامونو دعوت کردیم . به افتخار دایی یکی یکدونه . اون شب ا… رسما به دایی معرفی شد . وقتی دایی صداش میزد شادوماد ، نمیدونست تو دل من چه خبره . چند ماه قبلش مدیر شرکت ، با من در مورد پسرش حرف زده بود . کانادا زندگی می کرد . وقتی اومد ایران با هم تلفنی صحبت کردیم . گاهی برای هم پیامک می زدیم . من تازه داشتم یاد می گرفتم که چه جوری باید انتخاب کنم . یواش یواش می فهمیدم که بعضی اخلاقا رو دوست ندارم . پسرک کانادایی خیلی زود به من فهموند که بی جنبه س . پیامک هاشو دوس نداشتم . حرفاشو نمیفهمیدم . اما یه چیزو روشن درک کردم. این پسر رویاهای من نیست . مدیرم ولی عقده ای بازی در نیاورد که چون به عزیز دردونه ش نه گفتم اذیتم کنه . یا اخراجم کنه . و کمی بعد به ا… بله گفتم .شرط بابا این بود که باید حسابی همدیگه رو بشناسیم . عموی کوچکم نصیحتم کرده بود که سعی کنم گاهی عصبانیش کنم تا بفهمم موقع عصبانیت چه عکس العملی از خودش نشان میدهد . و من گاهی با شیطنت این کار را می کردم . نمیدانستم ماهها بعد این عکس العملها مرا به چیزی متهم میکند که از آن نفرت داشتم . من ریحانه نوزده ساله بی تجربه تر از آن بودم که بتوانم آینده را پیش بینی کنم . و اکنون در حال گذراندن همان آینده ای هستم که هرگز به فکرم خطور نمیکرد . در لحظه ای چشمم به چاقو خورد . تمام توانم را جمع کردم و جمله ای گفتم . ببین ، بزار من برم . قول میدم به هیچکس نگم چی شده . اصلا فراموش می کنم . رهایم کرد و یک قدم عقب رفت . بری ؟ کجا بری ؟ چشم در چشم ، خیره بودیم . و من ، ریحانه نوزده ساله ، آخرین تصمیم زندگیم را گرفتم . لحظه ای به آن فکر کردم و دیدم قوی شدم . دیگر تسلیم نبودم . مثل همان پرنده که اگر کمی دستهایت را شل کنی ، دوباره حرکت میکند و سعی در بال زدن . پریدم . چاقو در دستم بود . قدرت داشتم . هیچ حرکتی نکرد . با تمسخر گفت میخوای منو بزنی ؟ بیا بزن . بیا . بزن دیگه . سه رخ پشتش را به من کرد و گفت بیا دیگه . بزن ببینم چه جوری میزنی . بیشتر تحقیرم کرد . گفت با این ، میخوای منو بزنی ؟ بزن دیگه . چشمم را دزدیدم . داد زد منو نگاه کن . با این میخوای منو بزنی ؟ دوباره هیچ شدم . به چاقو نگاه کردم . حتی آنقدر بزرگ نبود که بترساندش . چه کنم ؟ میخندید . با همه توان دویدم . داخل آشپزخانه . کوچک بود . تراسی داشت با در کشویی . از همانجا داد زد ، هنوز وقت داریم . در را باز کردم . توی تراس بودم .
من ریحانه نوزده ساله از دیواره تراس خم شدم . خواستم بپرم . اما نشد . ترسیدم . هجوم تصاویر به ذهنم مرا ترساند . فکرم کار نم یکرد . برگشتم . جلوی تلویزیون و کنار سجاده بود . میخواستم دوباره به طرف در بروم . حرکتی کردم و او زودتر از من جهید . چیه ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ قسمش دادم . تو مرد نماز خوانی هستی . تو رو به خدا بزار برم . قسمت میدم به هرکی میپرستی . از من بگذر . گفت چرا کولی بازی در میاری ؟ چیه مگه ؟ گریه افتادم . چیزی که همیشه از آن بدم میامد . هیچوقت دوست نداشتم گریه کنم . گفت اه . حال آدمو میگیری . گفتم به خدا به هیچکس نمیگم . بزار برم .جلو آمد . عقب رفتم . جلوتر . داد زدم میزنم . به خدا میزنم . داد زد بزن . پس چرا نمیزنی؟ دستم را فشار دادم . چاقورا توی دستم جابجا کردم . عصبانی شد . چیه . فقط ژست میگیری . هیچ غلطی نمیتونی بکنی . گفتم برو عقب . نرفت . داد زدم میزنم . دوباره سه رخ شد . بزن . گلویم باز شده بود تند تند نفس میکشیدم . ولی نفسم عمق نداشت . هوا کم بود . دستم را بالا بردم . یک نفس خیلی عمیق کشیدم . دستم را با همه تنم ، روحم ، رویاهایم ، آرزوهایم ، عشقم ، آینده ام ، پدرم ، مادرم ، خواهرانم ، دوستانم ، تمناهایم ، با یک دنیا تنهایی ، پایین آوردم . برگشت . نگاهم کرد. ناباورانه گفت منو زدی؟ خون را دیدم که از لباسش بیرون ریخت . عقب کشید . داد زد تو چیکار کردی ؟ گفتم بذار درش بیارم . چرخید و به طرف دیگر رفت . روی میز را با هول و سرعت گشتم . کاغذها را روی زمین ریختم . دنبال کلیدی میگشتم که شاید برای باز کردن در به کار بیاید . نبود . برگشتم و نگاهش کردم . روی زمین نشسته بود. دستش را به پشتش گرفت و چاقو را کشید . خون روی آیینه پاشید . روی پنکه هم . روشن بود و با چرخشش ، قطره ها را دیدم که در هوا چرخ میخوردند . روی دیوار نقش میانداخت . چاقو را عقب برد و با محکمی به طرفم پرت کرد . جاخالی دادم . روی زمین افتاد . به سرعت خم شدم و برداشتم . داد زد . دستش غرق خون بود . دستش را روی صندلی که نزدیکش بود گذاشت . از زمین بلند شد . صندلی را برداشت و با قدرت به طرفم پرت کرد . صندلی با صدای وحشتناکی به زمین خورد و گویا شکست .
من ریحانه جباری ، دختری بیست و شش ساله ، اکنون قی میکنم ، هر چه را که درین چند سال بر من گذشت . اکنون مثل بیماری در بستر مرگ ، مرور می کنم هر چه دیدم .چه دیدم ؟ خون و درد . چه شنیدم ؟ دشنام . پیش از آن ، زمانی که نوزده سال داشتم و ضربه ای به پشت مردی بسیار تنومند زدم ، هرگز این همه خون ندیده بودم . هرگز این همه فریاد و دشنام ، نشنیده بودم . هرگز این حجم از رنج را تجربه نکرده بودم . صدایم دوباره گرفت . پاهایم لرزید .پشتم خم شد .فریاد بلندم زیرفشاری که بر روح و تنم آوار شده بود ، خفه شد . نتوانستم داد بزنم و او خشمگین تر از قبل به طرفم آمد . با دست خونی مشت شده . و من به طرف در دویدم . چاقو را با همه باقیمانده توانم به در کوبیدم . همزمان با پا به پایین در لگد زدم . صدای چرخش کلیدی از بیرون آمد و در باز شد . هوا آمد . نفسی کشیدم . مهندس بود . شیخی . همان که بعدها برایش کتک خوردم .چهره اش را ، آخرین تصویری که از او به یادم مانده بود ، مبهوت در قاب در ، با چشمهای بیرون زده ، در اداره آگاهی چهره نگاری کردم . همان دوقلوی دکتر . گفت اینجا چه خبره؟ جواب ندادم و فقط از در خارج شدم . دکمه آسانسور را زدم . صبر نکردم . حالا دونفر بودند و اگر دستشان به من میرسید ، میمردم . از پله ها بالا رفتم. هفت یا هشت پله . صدای دکتر را شنیدم که در راه پله میپیچید . داد میزد . دزد دزد . و صدای رسیدن آسانسور . به سرعت پله ها را پایین آمدم و داخل آسانسور شدم. دکمه ای و در بسته شد . در آخرین لحظه بسته شدن در ، شیخی را دیدم که پاکتی در دستش بود و از خانه خارج شد . اما ندیدم که پله ها را بالا رفت یا پایین . نفسی کشیدم . وقتی به خود آمدم که توی خیابان بودم . دستم را به مانتوی سیاهم کشیدم . شماره اورژانس را گرفتم . گفتم حادثه ای دراینجا رخ داده . روبروی فرمانداری و پلاک … درست روبروی خانه بودم و پلاک را میدیدم . گوشه ای ایستادم و تازه دیدم این ساختمان دو در دارد . چند دقیقه بعد آمبولانس رسید و ماشین پلیس . شماره را برداشتم و در موبایلم زدم. در بزرگ را باز کردند و آمبولانس دنده عقب وارد ساختمان شد . زنی پنجاه و چند ساله با مانتوی کرم رنگ که دکمه هایش را نبسته بود دور آمبولانس در رفت و آمد بود و گریه میکرد . آمبولانس حرکت کرد و من خیالم راحت شد که حالش خوب می شود . بیمارستان مهراد . بسیار نزدیک . نزدیکتر از آنی که حتی اگر رگ دستت را بزنی ، قبل از رسیدن به آنجا بمیری . نگهبان بیمارستان خیالم را راحت کرد . وقتی به خود آمدم که موبایلم دوباره تماسی را نشان داد . توی آژانس بودم. ای وای . مامان بود و چند تماس بی پاسخ . پیامک زده بود مگر قرار نبود بیرون برویم پس کجایی ؟ چرا زنگ نمیزنی.؟ از نوشته اش هم میشد فهمید کفری شده . لابد الان دارد غر میزند . هیچ چیز مثل بدقولی کفری اش نمیکرد . میگفت باید روی حرف ، حساب کرد . وقتی قولی میدهی ، دیگران روی آن برنامه ریزی میکنند. خودش همیشه روی قولش بود . در جواب برایش پیامک زدم ، من تو چمرانم. باید شیخی رو بذاریم ولنجک . بعدش میام خونه . آن روز گفته بود باید زود بروم . ولی وقتی به دکتر گفتم ، قرارمان را برای فردا بگذاریم ، قبول نکرد . گفته بود میخواهد سفری برود . یادم نیست کجا . انگستان و یا شاید اسپانیا . مجبور شدم قرار را نگه دارم .به مامان گفتم حتما بعد از کار، سربندی و شیخی مرا می رسانند ، و اگر نه با آژانس می ایم. پول داری ؟ آره . و اکنون با چاقویی داخل کیفم راهی خانه بودم . دروغ پشت دروغ . بابا همیشه میگفت وقتی یک دروغ بگویی برای تداومش ، دروغی دیگر میاید . راست میگفت . دستهایم میلرزید و راننده بیخیال و فارغ ، رانندگی میکرد . مدرس ، و در چشم برهم زدنی صدر ، و لحظه ای دیگر در شریعتی . خانه جلوی چشمم بود . من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و اکنون سالهاست که خانه را ندیده ام . گاهی برای به یاد آوردن نور و عطرش ، باید ساعتها فکر کنم و متمرکز شوم . من ریحانه ، اعتراف میکنم که گاهی خیلی دلتنگ میشوم . برای دیوارهای خانه . برای پنجره ها ، برای آشپزخانه ، برای سکوتش ، برای امنیت و آرامشش . چیزی که بسیاری از زنان زندانی ، هرگز تجربه اش نکرده اند.

قسمت اول را می توانید در این لینک بخوانید:
https://www.facebook.com/savereyhanehjabbari/photos/a.1396077340670135.1073741828.1396072207337315/1405636413047561/?type=1&theater — with Shole Pakravan.
Like

……………..

دلنوشته ها و دفاعيات ريحانه جباري قسمت سوم:

ومن ریحانه جباری بیست و شش سال دارم . سالهاست خانه ام را ندیده ام . دوری از خانه از زمانی آغاز شد که زندگیم با خون و درد در هم آمیخت . اکنون که بار دیگر در حال واگویه در سکوتم ، بند دو زندان شهر ری غرق هیاهوست . چند روزی است هواخوری ها را بسته اند و تمام مدت زیر سقف سالن در رفت و آمدیم . هوا بسیار خفه است و از همه بدتر اینکه واحد فرهنگی و اشتغال هم تعطیل است . زمان بسیار کند می گذرد و من برای فرار از سرسام هیاهوی زیر سقف به تختم پناه برده ام و در خیالم غوطه می خورم . من اینجا چه میکنم ؟ خانه ام کجاست ؟ و به یاد آوردم آنچه بر من رفت . وقتی نوزده سال داشتم و از جنگ با یک مرد تنومند جان سالم به در بردم ، توانستم فرار کنم . از بازوانی که میتوانست با یک فشار گردنم را خرد کند رها شده بودم . خسته و کلافه جلوی در خانه ایستاده بودم . داخل شدم . حرارت بدنم متغیر بود . لحظه ای داغ بودم و ثانیه ای بعد یخ کرده، می لرزیدم . مامان داشت میوه می شست . تا مرا دید ، دست از کار کشید . نگاهم کرد . فورا روسریم را درآوردم . گاهی نگاهش تیز می شد و ممکن بود خون را ببیند . گفت چه شده ؟ دروغی دیگر را بر زبان آوردم . مامان تصادف کردم . گفت تو که ماشین نبرده بودی . گفتم با ماشین دوستم تصادف خیلی سختی کردم. و غر زد که صد بار گفتم با ماشین کسی رانندگی نکن. به ما نمی سازه. از بچگی این را برایمان میگفت که برای عروسیش ، بابا ، ماشین دوستی را گل زده بود که خراب شده بود. هم داماد دیر رسیده بود و هم بسیار بیشتر هزینه کرده بود. هیچ نگفتم. چقدر دلم می خواست بغلش کنم و برایش بگویم . ولی نتوانستم. هجوم افکار و تصاویر بیچاره ام کرده بود. رفتم لباسم را عوض کردم. چاقو را از کیفم دراوردم و زیر تختم گذاشتم. روسری و مانتویم هم . حوصله شستن شان را نداشتم. شاید میخواستم به عنوان یادگاری قایمش کنم. از دبستان این عادت را داشتم . اگر به سفری میرفتیم ، چیزی از آن سفر به یادگار نگه می داشتم. این سه تکه ، اشیاء یادگار از یک موقعیت بود که در آن گیر کردم و نشان از لحظه هایی داشت که بسیار بیچاره بودم . روی تختم دراز کشیدم . چشمانم را بستم تا شاید بخوابم . ولی حرفها ، خنده ها ، حرارت دستهایش ، ضعف ، ترس ، ارتفاع تراس ، چاقو و چاقو و چاقو ، خون و خون و خون هجوم می اوردند . بیقرار بودم . نمیتوانستم متمرکز شوم . مامان آمد توی اتاق . آب خنک آورده بود و یک سیب . گفتم نمیخورم . گفت پاشو ببینم .خودتو لوس نکن . آب را خوردم . راه گلویم را باز کرد . دستم را گرفت و توی چشمهایم خیره شد .گفت حالا بگو ببینم چی شده که اینقدر کلافه ای؟ چشمم را دزدیدم . این زن استعداد عجیبی داشت در خواندن چشمها . نمی خواستم بداند چه شده . همینطور که دراز کشیده بودم شروع کرد به ماساژ دادن دستهایم . گفت حالا تصادفت چطوری بود ؟ گفتم خیلی وحشتناک بود . به آدم زدی ؟ نه . خدا رو شکر. پس مهم نیست . مامان ! فکر کنم خسارت خیلی زیادی خورده . گفت هر چقدر باشد مهم نیست . آرام باش و خدا رو شکر کن که به آدم نزدی . خدا رو شکر کن که خودت چیزیت نشده . اگه تصادف نمی کردی بهتر بود ولی حالا شده و گذشته . کمی ، فقط به اندازه چند لحظه آرام شدم . کنارم دراز کشید . دستش را روی گردنم گذاشت و موهایم را نوازش کرد . سرم به سینه اش چسبیده بود و بوی امنیت و آرامش همه وجودم را پر کرده بود . خودم را در گرمای مهربانیش رها کردم . در گوشم گفت ، وقتی ناراحتی تو رو می بینم ، انگار به قلبم خنجر میزنن . ازت میخوام هیچ وقت غمگین نباشی . و من غمگین بودم . گفت سربندی و شیخی چی شد کارشون ؟ رفتی ؟ ناله کردم آره رفتم . گفت باهاش طی کردی ؟ گفتم نه . نمیخوام انجامش بدم . گفت آه چه خوب . هیچوقت حس خوبی نداشتم بهشون . گفت اونا رسوندنت ؟ گفتم آره . دلم میخواست گریه ای که در دلم شروع شده بود ، بلند بلند و های های ادامه دهم . دلم می خواست به او بگویم چه شده . اما نگفتم . چه بگویم وقتی با ناراحتیم به او خنجر میزنم ؟ از چه بگویم ؟ گفتم میخوام بخوابم . گفت بخواب . شام آماده شد ، صدات می کنم . همیشه عادت داشتم انگشتانش را دانه به دانه می بوسیدم و وقتی هر پنج انگشت بوسیده می شد با کف دستش ، روی کل صورتم می کشید و بعد به لبهایش می چسباند . از روزی که یادم هست این بازی را تکرار می کردیم . حتی بعد ها در ملاقات های حضوری . گاهی هم از پشت شیشه ها در ملاقات کابینی همین بازی تکرار شد . چند سالی می شود ترکش کرده ایم .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و اقرار می کنم دلتنگ آغوش مادرم هستم . بیش از یکسال و نیم است که هر هفته از پشت شیشه دیدار میکنیم . زندان شهرری ملاقات حضوری ندارد و همه زنهای زندانی باید در خیالشان بوی خانواده شان را بازسازی کنند . و گرمای تنشان را . و امنیت آغوش عزیزانشان را . اینجا محرومیت فقط در آب و غذا نیست . در همه چیز موج میزند .
مامان از اتاق رفت و چراغ را خاموش کرد . و من با یادآوری جنک تن به تن با آن مرد ، دوباره و ده باره جنگیدم . خسته بودم . صورتم را به بالش چسباندم و های های زار زدم . دلم میخواست بخوابم و لحظه ای بعد از خواب بپرم و نفس عمیقی بکشم و بگویم ، چه خوب . همه ش خواب بود . ولی خواب فرار می کرد و من به او نمی رسیدم . موبایلم چند بار زنگ خورد ، یادم نیست چه کسی بود ، چه گفت ، چه جواب دادم . .. در حالتی بین وهم و واقعیت معلق بودم ونمیتوانستم بین این دو تفکیک قائل شوم . درکم از هستی دچار اختلال شده بود و زمان و مکان در هم می لولیدند . دست و پایم می پرید . انگار دوباره با او درگیر شده بودم . بازویم درد می کرد . کبود شده بود . بوی کوکوی سیب زمینی و آبلیموی سالاد در سرم می چرخید و صدای مامان : ریحان بیا شام . نمیتوانستم از جا بلند شوم . از ظهر هیچ نخورده بودم و دلم مالش میرفت ولی نای حرکت نداشتم . کاش مثل بعضی شبهای دیگر لقمه ای درست کند و برایم بیاورد . نیامد . سعی کردم حرکتی کنم . بی فایده بود . فلج شده بودم .دوباره صدا زد : ریحان . نمیای ؟ نتوانستم جواب بدهم . در درونم تقلا میکردم . فریاد میزدم . اما تنم بیحرکت بود و صدایی از گلویم در نمی امد . در را باز کرد . از لای چشمان نیمه باز دیدمش . او ندید این نگاه پر تمنای مرا . زیر لب نجوا کرد : خواب خوش بری عشق من . و رفت . در را بست و رفت و من در اتاقم زیر آوار هجوم حادثه مدفون شدم . نمیدانم چقدر گذشت . با صدای زنگ تلفن به خود آمدم . نفسی کشیدم و جواب دادم . همه هشیاریم به ناگهان در تنم حلول کرده بود . صدای مردی غریبه در گوشم پیچید . گفت ، برای کسی حادثه ای رخ داده که در لیست مکالماتش شماره شما هم بوده . گفتم خوب . گفت شما دکتر سربندی را میشناسید ؟ بله . فقط تلفنی مکالمه داشته اید یا او را ملاقات هم کرده اید؟ ملاقاتش کرده ام . چه ساعتی ؟ ساعت 6 . هیجان زده گفت پس می دانید مجروح شده ؟ گفتم بله ، حالش چطور است ؟ گفت خوب است . ولی شما باید به کلانتری 104 عباس آباد بیایید . از سکوت عمیق خانه فهمیدم که همه خواب هستند . گفتم برای چه بیایم ؟ برای توضیح و تحقیق . الان که نمیتوانم ولی فردا اول صبح می ایم .گفت فردا نمی شود و باید همین الان بیایید . پیش خودم فکر کردم عجب خری است که نمی داند این وقت شب یک دختر نمی تواند تنها از خانه خارج شود . برای خلاصی از اصرارش گفتم الان تهران نیستم و قطع کردم . جانی دوباره گرفته بودم . از اتاق خارج شدم . مامان پای تلویزیون خوابش برده بود . رفتم توی آشپزخانه . خواستم لقمه ای بگیرم و بخورم ولی حوصله نداشتم . فقط یک لیوان آب . برگشتم توی اتاق و روی تختم پهن شدم . تلفنم دوباره زنگ زد . این وقت شب .؟ جواب دادم . همان صدا بود . با تحکم حرف زد . گفت ما جلوی درخانه ایم . بیا و در را باز کن وگرنه با اسلحه از دیوار حیاط داخل می شویم . شما کی هستین ؟ پلیس .صبر کنید الان میایم . به سختی رفتم و در را باز کردم. سه مرد بودند . یکی که به نظر رئیس بود و بعدا فهمیدم اسمش شاملو است . بازپرس شعبه یک امور جنایی . همان کسی که در زمان انفرادی در باره اش نامه های باریک می نوشتم . سوسمار پیر لقبش داده بودم . همان که چند روز بعد از دستگیری، با حرفهایش دندانهایش را در گوشتم فرومی کرد . مثل یک سوسمار . دیگری کمالی بود . افسر اداره دهم آگاهی شاپور . سومی راننده بود . مهر آبادی . شاملو همانجا از من سوال و جواب کرد. برایش گفتم که در خانه ای چنین شده و چنان . گفت می دانیم .چاقویی که زدی الان کجاست ؟ توی اتاقم ، برم بیارم ؟ نه تنها نمیتونی بری داخل ، ما هم می اییم . سه تایی داخل شدیم . مهرابادی بیرون ماند . شاملو توی حیاط ایستاد و کمالی همراهم داخل اتاق شد . خواهر کوچکم که بادوک صدایش می کردیم بیدار بود . ما را دید . با چشمهای پرسشگر یک نوجوان سیزده ساله نگاهمان کرد . کمالی با اشاره به او گفت هیسسسسس . بادوک ملافه ای روی سرش کشید . او را میدیدم که می لرزد. با کمالی وارد اتاقم شدیم . بلافاصله چاقو را از زیر تختم بیرون آورده و به او دادم . گفت چه لباسی پوشیده بودی ؟ لحظه ای بعد هر سه تکه یادگار تلخترین موقعیت زندگیم دست او بود . گفت برویم . از اتاق خارج شدم که ناگهان دیدم مامان در را باز کرد . جیغ ریزی کشید ، تو کی هستی ؟ مامان جان آرام باش . در لحظه ای چیزی دورش پیچید و دوباره برگشت . رو به کمالی کرد تو کی هستی ؟ تو خونه من چکار میکنی ؟ خواست بابا را صدا کند . کمالی گوشه کاپشن نازکی که تنش بود را کنار زد و مامان چیزی دید که صدایش را پایین آورد . آقا اسلحه تو نشونم نده ، تو کی هستی ؟ کمالی فقط می گفت ساکت باشید . ولی توضیحی نمی داد . مامان کلافه بود . چشمش خوب نمی دید . شاملو که صدا را شنیده بود وارد اتاق شد . مامان بیشتر ترسید . تکیه به دیوار زد و روی زمین نشست . اینجا چه خبر شده ؟ شاملو خودش را معرفی کرد . گفت دخترت به عابر پیاده زده و فرار کرده . مامان ناباورانه نگاهم کرد . ریحان ! دروغ گفتی ؟ تو به آدم زدی ؟ چرا نبردیش بیمارستان ؟ حالا مرده ؟ ای وای . نگران و در هم ریخته ، با من دعوا کرد . زن بوده یا مرد ؟ سیل سوالهایش جاری شد . شاملو نقطه آخر را گذاشت . خانم اینجا هیچ حرفی نمیشه زد . توی کلانتری عباس آباد همه چی روشن میشه . مامان گفت پس برم باباشو بیدار کنم ما میایم . شما برین . شاملو گفت نه . ما می بریمش و شما خودتان بیایید . دمپایی توی حیاط را پوشیدم و رفتم. مامان را نبوسیدم . حتی خداحافظی نکردم . خانه را سیر ندیدم . با اتاقم وداع نکردم . هیچ تصوری از آنچه انتظارم را میکشید نداشتم . فکر میکردم چند ساعت بعد به خانه برمی گردم و میخوابم . توی ماشین نشستیم و حرکت . مهرابادی راه را اشتباه رفت . من کوچه پس کوچه های آنجا را بلد بودم و راهنمایی کردم .توی راه پرسیدند چه اتفاقی افتاده ؟ همه را گفتم . کمالی با هیجان میگفت آره کاندوم هم صورتجلسه کردیم . شاملو گفت همین یک مدرک تو را نجات می دهد . تو طبق شواهد و ماده شصت و چند دفاع مشروع کرده ای و هیچ نگرانی ندارد . معنی حرفهایی که می زد نمی فهمیدم . چند میس کال مامان را دیدم . برایش در ثانیه ای پیامکی فرستادم . عاشقانه . در آن گفتم با حرفهایی که می زنند ، فکر کنم تا صبح طول بکشد و چون شارژ ندارم تلفن را خاموش می کنم . نگران نباش عشق من . شاملو گفت تو حق نداری از موبایل استفاده کنی . گوشی را گرفت . رسیدیم به میدانگاهی کوچکی که در ضلع شمالیش کلانتری بود . 104 عباس آباد . از پله ها بالا رفتیم . وارد اتاقی شدیم . روی صندلی نشستم و همه از آن خارج شدند . تنها در فضایی ناشناخته و نسبتا تاریک نشسته بودم .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و اعتراف میکنم ، وقتی نوزده سال داشتم نشانه های کائنات را درک نکردم . اگر دانایی داشتم ، باید از همان اتاقی که آرام نشسته بودم میفهمیدم که چه روزهایی در انتظارم است . باید درک میکردم که آینده ام تیره و تار خواهد بود . باید اتاق نیمه تاریک را حس میکردم . نکردم ، ندانستم و نفهمیدم . ساعتی بعد مرا به اتاق دیگری بردند . یک میز دراز و صندلیهای دورش . پر بود از مردانی با چهره های عبوس . روی یک صندلی نشستم و درست روبروم شاملو نشست . گفت چه اتفاقی افتاد . گفتم من که تو ماشین براتون گفتم . یکی از مردان گفت برای ما هم بگو . گفتم . از جزئیات میپرسیدند و جواب میدادم . خسته بودم . ساعت 6 صبح از ساختمان خارج شدیم . مردان عبوس رفتند . شاملو و کمالی کنارم بودند . مامان و بابا را دیدم . پریشان بودند . خواستم بغلشان کنم . نگذاشتند . چند دقیقه دم درصحبت کردند . کمالی گفت نگران نباشید . دخترتان یک … را کشته . شاملو تایید کرد . مامان پرسید معتاد بوده؟ نه . قاچاقچی بوده ؟ نه به این فکر نکنید ما کارمان را انجام میدهیم ، شما ساعت 11 بیایید اداره دهم آگاهی . خیابان شاپور . بابا گفت کروکی تصادف رو کشیدند؟ کمالی خندید . و من آب شدم . شرمنده چهره شریف پدر و مادرم بودم . حتی نمیدانستند چه اتفاقی افتاده . سوار ماشین شدم . مامان بوسه ای برایم فرستاد و دست تکان داد.تا دور شدن ماشین ، چهره شان را دنبال کردم . شاملو پیاده شد و من به اتفاق کمالی به ساختمانی رفتم که اسمش آگاهی شاپور بود . کمالی گفت تو میدانی واتا چیه ؟ گفتم چی؟ گفت واتا . تا حالا اسمشو شنیدی؟ گفتم نه . گفت میدونی این مرده کی بوده ؟ گفتم آره .جراح پلاستیک بوده . گفت خیلی پرتی . چه طور نمیدونستی این یارو کیه ؟ گفتم مگه کی بوده ؟ گفت مقام دار بوده . حرفش رو خورد . ولش کن . مهم نیست . ساعت 6:30 بود و اداره خالی بود از کارمندانی که دو ساعت بعد آنجا را پر کردند. به اتفاق یک مامور به طبقه پایین امدم برای انگشت نگاری . مامان و بابا را دیدم . مامان با مامور صحبت کرد و بابا منو بوسید . جرات کردم و موقع بوسیدن در گوشش گفتم دارن سیاسی ش میکنن . از آنجا به اتاقی کوچک در طبقه اول رفتیم . یک زن موبور با یک مرد جوان خبرنگار منتظر بودند . عکسی انداختند که به زور خودم را صاف نگه داشتم . بینهایت خسته و گرسنه بودم . از دیروز صبح که از خواب بیدار شده بودم ، یک لحظه نخوابیده بودم . به شدت نیاز به دستشویی داشتم . ولی همراه کمالی و یک سرباز سوار یک پیکان که توی حیاط بود شدم و به جایی که نمیدانستم کجاست رفتم .برای اولین بار دستبند زدند و من در آنجا سردی و سفتی دستبند را حس کردم . روبروی دانشگاه تهران . ساختمانی بود کهنه و قدیمی . طبقه سوم . دفتر شعبه یک بازپرسی . شاملو بود . حالم را پرسید و گفت به طبقه اول بروید . از پله ها رفت و آمد می کردیم . خسته و کوفته بودم و پله ها پایان ناپذیر . اتاقی پر از خبرنگار بود . همه چیز را از اول گفتم . بی حوصله بودم و فکر می کردم چند بار باید یک چیز را تکرار کنم. خسته بودم از گفتن و گفتن . دلم می خواست چشمانم را ببندم. دوباره پله ها . طبقه سوم . روی صندلی های سبز رنگ راهرو نشستم . آبخوری نزدیکم بود . به شدت تشنه بودم ولی با دستبند هم مگر می شود آب خورد . غرورم اجازه نمی داد بگویم برایم آب بیاورند . در اتاق شاملو ، دوباره همه چیز را باید از اول می گفتم . دیگر صدایم در مغزم میپیچید و انگار کس دیگری حرف میزد . دوباره آگاهی . مردمی که آنجا بودند ، خوشبخت بودند ، راحت آب می خوردند و لابد به دستشویی می رفتند . تحویل بازداشتگاه شدم . مسئولش یک زن زشت بود . با صورت پر مو . گفت دوست پسرتو کشتی؟ گفتم نه . غر زد که همه تون اولش همینو می گین ، بعدا معلوم میشه . در آن لحظه نمی فهمیدم چه می گوید . چیزی که روز بعد به چشم دیدم و فهمیدم .یک ناخن گیر کهنه آورد و خودش از خجالت ناخن هایم در آمد . از گوشت . ته ته . یاد مامانی افتادم که وقتی می دید دختری ناخن میخورد میگفت ، پیغمبر گفته زن ها باید کمی بالاتر از گوشت ، ناخن بگیرند . گریه ام گرفته بود . درد داشتم .ولی به روی خودم نیاوردم .مرا به یک اتاق کوچک که فقط موکت داشت فرستاد . چند زن در آنجا بودند. روی دست یکیسان زخمهای عجیبی بود که هرگز شبیه آن را ندیده بودم . بعدها فهمیدم این زخمها یادگار چیزی است به نام خودزنی.
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و زنان زیادی را دیده ام که وقتی عصبانی میشوند ، با چاقو یا شیشه شکسته یا هر چیز تیز روی دست و تنشان را میبرند تا خون فواره بزند . با دیدن خون ، آرام می شوند . زخم بسته میشود . گوشت اضافه میآورد . تا زمانی دیگر که نیاز به فواره خون داشته باشند . حتی الان از دیدنش چندشم میشود. هرگز در اوج نگرانی و ناراحتی ، حتی هوس چنین کاری به سرم نزده . اما وقتی نوزده ساله بودم ، از ترس مجبور شدم به زنان بازداشتگاه آگاهی بگویم آدم کشته ام .چشمهایم خسته بود . جا نبود که بخوابم . توانستم پشتم را به زمین بگذارم و پایم را به دیوار زدم . سهم من از این اتاق به اندازه بالاتنه ام بود . لحظه ای چشم بستم . افکارم هجوم میاورد . ماموری آمد و گفت الان وقت خواب نیست . همه بشینید. نشستیم . این اتاق در راهروی باریکی قرار داشت که در انتهای آن یک سینک ظرفشویی و دست راست آن دو دستشویی و حمام با در نصفه داشت . دو اتاق دیگر هم بود که به آن انفرادی میگفتند. به شدت خسته و گرسنه بودم . شب ، نفری یک سیب زمینی به ما دادند و یک پتو . و برای صبحانه ، یک کف دست نان و به اندازه نصف قوطی کبریت ، پنیر . جا نبود بخوابیم . هفت و هشت شدیم. تنها روزنه به بیرون ، لابلای پره های یک هواکش کوچک بود . ساعت نداشتم و تشخیص زمان غیرممکن. هرگز پیش از آن با شلوار جین نخوابیده بودم . هرگز روی زمین سفت نیز . پتوی زبر بدبو یی داشتم . توی اتاق کوچک و زیر آن سقف دوازده نفری نفس میکشیدیم .پیش از آن هرگز معتادی را از نزدیک ندیده بودم و آن شب ، یک زن معتاد بالای سرم بود که مرتب بالا میاورد . با تمام این عجایب ، من بیهوش شدم . شنبه صبح از خواب بیدار شده بودم و حالا یکشنبه به پایان رسیده بود که بیهوش شدم . بیدارباش زدند . بدنم کوفته بود و درد میکرد . آیفون تصویری زنگ خورد و اسم مرا صدا زدند . دستبند . اداره دهم . حالا با دقت نگاه کردم . سالن بسیار بزرگی که دورتادورش میز بود . دیوارها تا نصفه ، سنگ مشکی بود . یک در کوچک و یک اتاق شیشه ای . مرا به اتاق شیشه ای بردند . یک میز و چند صندلی . دو مرد مسن با ریش نشسته بودند . دستور دادند دستبندم را باز کنند و برایم چای بیاورند . با اینکه تابستان بود ولی به شدت سردم بود . چیزی شبیه به هم خوردن دندانها و لرزیدن صدایم هنگام حرف زدن . مردان مسن گفتند که ما مربوط به این اداره نیستیم و از رهبری آمده ایم . می خواهیم بدانیم واقعیت چیست . فقط گوش کردند . نه چیزی نوشتند و نه من چیزی نوشتم . و پس از آن هرگز در هیچ کدام از مراحلی که گذراندم ندیدمشان . برگشتم به بازداشتگاه . پتوها نبودند . کمی ناهار دادند . برنجی که قرمز شده بود و بدبو . اما سوال و جواب در کار نبود . همچنان بدنم درد میکرد . اجازه دراز کشیدن نداشتیم . نشسته ، چشمهایم را می بستم . سرم به شدت سنگینی میکرد . فردا ، سه شنبه ، صبح زود به طرف دفتر شاملو حرکت کردیم . توی راهرو روی صندلی های سبز نشسته بودم . مامان را دیدم . او هم مرا دید . به طرفم دوید تا بغلم کند . کمالی گفت نزدیک نشو . و دیدم که دوباره به دیوار روبرو تکیه داد و روی زمین سر خورد . خندید و گفت اینجا نشستم که از روبرو ببینمت . سرم روی گردنم سنگینی میکرد ، اما صاف نشستم . هردومان همزمان به هم دروغ میگفتیم . در چشمانش وحشت و نگرانی را میدیدم . بابا دیرتر آمد . دنبال جای پارک میگشته و مامان صبر نکرده و زودتر آمده بود . شاملو دوباره بازجویی کرد و گفت این پرونده برای ما بسیار پرهزینه است . تو باید چیز دیگری بگویی . و من نمیدانستم چه میگوید . بعد از ظهر در اداره ده آگاهی روبه دیوار نشسته بودم . گفته بودند نباید برگردم . صدای فریاد دو نفر را می شنیدم که نزدیک می شدند . از لهجه شان فهمیدم افغانی هستند . کسانی آن دو افغانی را میزدند و فحش های رکیک میدادند . افغانی ها التماس میکردند . دور تا دور سالن دوانده میشدند . وقتی از پشت سرم رد میشدند صدای نفس نفسشان توی مغزم فرو میرفت . از گوشه چشم میدیدم که با هر قدم که برمیدارند لکه خون باقی میماند . ترسیدم . بعد ها فهمیدم که از آن در کوچک خارج شده و درین سالن برای اینکه کف پایشان ورم نکند دوانده میشدند . بعد ها بارها روبروی همین دیوار با سنگهای مشکی نشستم . خیره به دیوار زل میزدم و نگاهم به سایه هایی بود که روی دیوار نقش میبست . با نزدیک شدن هر سایه ، دندانهایم را به هم فشار میدادم که اگر از پشت توی سرم زدند ، دندانهایم نشکند . گردنم را سفت میگرفتم گه تا حد امکان جلوی ضربه را بگیرم . آن روز ، دو مرد به من نزدیک شدند . یک مرد تپل با هیکل معمولی و ته ریش که هرگز اسمش را نفهمیدم و مرد دیگری که اسمش سرهنگ کرمی بود . مرد تپل گفت برایم بگو چگونه قتل انجام گرفت . گفتم . گفت دختر ادا در نیار و واقعیت را بگو . گفتم واقعیت همین است که میگویم . کرمی پرید و از پشت موهایم را گرفت . سرم را به عقب کشید . درست مثل سربندی ، سرم را با قدرت به عقب کشید . گردنم گرفت . همانطور که موهایم را گرفته بود مرا کشاند و داخل اتاق با در کوچک پرتاب کرد . یک میز کوچک با صندلی پشتش . دو صندلی هم آنطرف اتاق بود . پشت میز نشستم . کاغذ و خودکار دادند . بنویس . نوشتم . با دستبند نوشتم . » من وقتی مورد هجوم از طرف دکتر سربندی قرار گرفتم در دفاع از خودم به او یک ضربه چاقو زدم . ناگهان کرمی از پشت توی سرم زد . ناگهانی بود و من گردنم را محکم نگرفته بودم . سرم روی میز خورد . کاغذ را برداشت و پاره کرد . از اول بنویس . واقعیت را بنویس . کرمی از اتاق خارج شد . مرد تپل گفت شوخی بردار نیست . تو همکاری کن ، ما به قاضی می گیم که همکاری کردی و بهت تخفیف میدن . فردا می خوان خانواده ات رو ، همه شونو بازداشت کنن. نمیخوای بهشون رحم کنی؟ گریه ام گرفت . گفتم واقعیت همینه . باور کنید . چرا منو زد؟ مگه چی باید بنویسم؟ گفت تو رو زد؟ تو به این میگی زدن؟ گفتم من چیز دیگه ای ندارم که بگم و فقط همونا رو می نویسم . گفت حتما باید بتکونن تو رو ؟ کرمی برگشت داخل اتاق . با دو مرد دیگر . یکی قدبلند و ریش دار و دیگری متوسط و بدون ریش . ان دو نفر نشستند روی صندلی . مرد تپل پشت سرم بود . کرمی داد زد می نویسی یا نه ؟ تا حالا اراجیف بافتی ، حالا راستشو بگو . مرد تپل گفت نه الان همکاری می کنه . الان مینویسه . یه کم فرصت بدین . داره فکرشو جمع میکنه . دوباره نوشتم. من در حالی که مورد هجوم سربندی قرار گرفته بودم در دفا… مرد تپل سرم را به عقب کشید و مرد بی ریش چند سیلی در دو گوشم زد . چپ راست ، چپ راست . و من اولین کتک واقعی را در زندگیم خوردم . کرمی داد میزد اسم این مرد چه بود ؟ گفتم سربندی .بلندتر داد زد اسم کوچکش ؟ و من نمیدانستم .
من ریحانه جباری نوزده ساله ، مردی را کشته بودم که حتی اسم کوچکش را نمیدانستم .

——-
قسمت اول:
https://www.facebook.com/savereyhanehjabbari/photos/a.1396077340670135.1073741828.1396072207337315/1405636413047561/?type=1&theater
———
قسمت دوم:
https://www.facebook.com/savereyhanehjabbari/photos/a.1396077340670135.1073741828.1396072207337315/1406583489619520/?type=1&theater

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: