نگاهی به ریشه های اقتصاد سیاسی چپ ستیزی ! مزدک دانشور

از سالهای نیمه ی اول دهه ی هشتاد شروع شد. اولین مقاله را محمد قوچانی نوشت. بسیار بی ربط به زمان و مکان که البته اکنون حدس زده می شود با اشاره ی کسی یا جریانی آن را نوشت. او نوشت «فریبکاری چپ بس است، دمکراسی از دل راست میانه می گذرد». اینکه ناگهان عضو سابق انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه آزاد (که به علت شباهت اسمی به سازمان دانشجویی مجاهدین خلق طعنه ها و سختی های بسیار تحمل کرده بود)، به راست بغلتد و به چپ اینگونه بتازد، البته عجیب بود. محمد قوچانی از برگزار کنندگان کنفرانس جرم سیاسی بود که در همکاری انجمن اسلامی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران و انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه آزاد برگزار می‌شد و در آن استادان درجه ی یک حقوق از حقوق دگراندیشان و دگرخواهان سخن گفتند و او نیز تا آنجا که توانست در انتشار سخنانشان در روزنامه های آن روز کوشید. اما با اشکار شدن روند شکست اصلاح طلبان و سربرآوردن عوامگرایانی چون احمدی نژاد حمله به چپ، اسم رمز حمله بی هزینه به دولت نهم شد. محمد قوچانی در مقالات متعددی به چپ حمله می کرد و هر آنچه در احمدی نژاد می دید، خصلت عمومی چپ می دانست. در این تغییر جهت آشکار او همراهانی نیز داشت. پرویز گیلانی نامی که یادداشتهای روزانه ی یک سهام دار را می نوشت، گاهی اوقات به ریشه های قومی اش برمی گشت و از تجربه های زیسته اش به عنوان سمپات چپ ها بد می گفت. تا آنجا که در دروغی به سبک گوبلز یکی از مبارزان سیاهکل را که از زندان آزاد شده بود به این امر متهم کرد که بر روی ماشین بنز کسی از سرمایه داران آن منطقه رفته و بر روی آن ادرار کرده بود! البته آن روزها کسی نبود که بپرسد آخر مگر کسی از گروه اصلی سیاهکل باقی مانده بود و یا اصلا این کارها به شأن دکتر دامپزشک و مهندس برق و فارغ التحصیل پلی تکنیک و دانشگاه پهلوی شیراز نزدیک بوده یا …؟ محمد صادق جنان صفت، رضا خجسته رحیمی، بیژن مومیوند، مریم شبانی، علی ملیحی و چند نام کمتر معروف دیگر نیز در این راستا به فحاشی و بدگویی از چپ می پرداختند و هر از گاهی با پرونده های مطبوعاتی به پرونده سازی برای چپ مشغول می شدند. تا آنجا که روزی محمد قوچانی در نشریه ی شهروند نوشت «پوپولیسم جاده صاف کن کمونیسم است» و منظورش این بود که دانشجویانی سرخ پوش در دانشگاه ها باعث می شوند که شعارهای عامه پسند پوپولیستها خواهان پیدا کند و سخنان نئولیبرالها از سکه بیفتد. در آن روزها این پیوستگی ارگانی با نئولیبرالهای دانشگاهی چنان بود که این نشریه به سی درصد قیمت در انجمن اسلامی دانشکده ی حقوق فروش می رفت. بعد از چاپ این مقاله دستگیری دانشجویان چپگرا آغاز شد و چیزی حدود شصت نفر از آنان به بازداشتگاه منتقل شدند. طرفه اینجاست که هیچ یک از روزنامه های اصلاح طلب حاضر نمی شدند اخبار دستگیرشدگان را کار کنند و به عنوان مثال وحید پوراستاد (عضو روزنامه ی اعتماد ملی و اکنون کارمند رادیو فردا) در جواب اصرار من برای چاپ خبری از این دانشجویان گفت: «ما خبرها را از قول وزارت اطلاعات نقل کرده ایم». از بازیهای زمانه است که بسیاری از این روزنامه نگاران بعد از حوادث ٨٨ خود به زندان افتادند و نیازمند کار کردن خبر بودند، اما دیگر کسی نمانده بود تا خبر آنها را چاپ کند. طرفه آنکه محمد قوچانی در جواب انتقاد من که چرا خبر دستگیری این میزان دانشجو کار نمی شود در حضور احمد زیدآبادی گفت: «یک شخصیت محافظه کار در مجلس به من گفته که به جای انتقاد به راست، باید مارکسیستها را دریافت که دانشگاهها را فتح کرده اند و من با او موافقم» و به این شیوه نشان داد که جناحهای قدرت فقط بازوهای امنیتی ندارند، بلکه در عرصه ی مطبوعات نیز کسانی دارند که خواست و نظر آنان را تبلیغ می کنند و از حداقلهای وجدان روزنامه نگاری برای حمایت از زندانی سیاسی و عقیدتی تهی هستند. از ذکر وقایع بالا اما خواستم به این سوال برسم که چرا این روزنامه نگارانِ روزگاری اصلاح طلب این چنین ضد چپ شده اند؟ آیا این افرادی عناصری خودفروخته اند که برای «یک مشت ریال» به کوباندن چپ مشغولند؟ یا در پستوخانه های تاریک با چشمهای بسته چیزهایی را امضا کرده اند و اکنون به تعهدات زیر فشار خود عمل می کنند؟ و یا آنکه به جریانی اقتصادی وابسته اند که این جریان اقتصادی وجه و نمود اصلی اش در چپ ستیزی است؟
اجازه بدهید روابط خاص اقتصادی بین بعضی کلان سرمایه داران و رانت خواران با برخی روزنامه نگاران را – که از آن سند متقنی ندارم ولی نشانه هایی روشن از آن وجود دارد- مکتوم بگذارم و همچنین تا زمانی که اسرار پستوخانه های امنیتی روشن نشده و کارتهای عضویت و سندهای همکاری برخی روزنامه نگاران افشا نشده است، افراد را با اسامی مشخص به فعالیت امنیتی سازمانی متهم ننمایم و فقط نمودهای سیاسی-فرهنگی یک جریان اقتصادی را مطرح کنم که از خصیصه های آن چپ ستیزی است.

بورژوازی کمپرادور و خادمانش

در اینکه تمام جناحهای سرمایه داری ایران همچون همالان خود در سراسر جهان از «بیان کنندگان طبقات فرودست» بیزارند، شکی نیست. به تجربه ی شخصی نه تنها در ایران که در مهد دمکراسی لیبرال اروپای غربی نیز مارکسیست بودن، حتی در فضای دانشگاهی، چندان تحمل نمی شود. البته عقوبت چپگرایی، فی المثل، در هلند اصالتا قابل مقایسه با عواقب آن در ایران امروز نیست؛ اما تمامی مولفه های «نرم» چپ ستیزی چون سانسور، نادیده گرفتن عمدی، عدم امکان رشد جایگاهی در آنجا نیز قابل مشاهده است. چپ مارکسیستی در تمام دنیا چند اتهام را از جانب روشنفکران مستقر سرمایه دریافت می کند: تعصب و بی سوادی، پرخاشجویی و خشونت ورزی، بی توجهی به شکست اتحاد شوروی و اردوگاه.
راست ایران نیز در تقلید همه جانبه اش از متروپل، همین اتهامات را ردیف می کند. اما طرفه اینجاست که بخشی از راست ایرانی (که از قضا نئولیبرالترین و راست‌کیش ترین آن نیز بوده و فعلا در مجلاتی چون مهرنامه و اندیشه ی پویا جمع آمده است) علاوه بر چپ ستیزی صفت دیگری نیز دارد و آن پایفشاری بر نفی و طرد مصدق است تا آنجا که کامران دادخواه و موسی غنی نژاد حتی خصلت کودتایی کودتای بیست و هشت مرداد را نیز نفی کرده، مرتضی مردیها امپریالیسم را نیروی انباشته ی لیبرالی می داند و عباس میلانی در نقد شاه طوری وانمود می کند که گویی رهبری بیست و هشت مرداد در دستان شاه بوده و امپریالیسم نام دیگر «هیچ» است و در این راستا صدها گزارش آرشیوی را نادیده می گیرد.
نکته ی دیگر جالب در مورد این جریان، ستایش بی دریغی است که این افراد به پای مهندس بازرگان می ریزند. چند خصلت مهندس بازرگان البته از دید مخاطبان این مجلات ماهرانه پنهان می شود ولی علت اصلی ستایش این جریان از اوست: اول آنکه مهندس بازرگان علی رغم همکاری سابق و لاحق با جبهه‌ی ملی ترجیح داد تا به صلای آقای خمینی جواب مثبت دهد و با او همکاری را آغاز کند تا با نیروهای سکولاری چون حلقه ی اصلی جبهه‌ی ملی. دیگر خصلت او و یارانش نزدیکی به آمریکا در عین داشتن خصلتهای مذهبی است. مذهب بازرگان و همدستانش مانعی در برابر همکاری و همدلی تام و تمام (از جنس امیرانتظام) با امپریالیسم مستقر نبوده که مشوق آن هم بوده است. این همدلی در چپ ستیزی و کمونیست هراسی بیشتر خودش را نشان می داده؛ چنانکه سرهنگ توکلی می توانست از تعیین تکلیف نهایی با چپ به رالف شانمن بگوید و پس از افشای حرفهایش باز هم در مسند بماند. چنانکه بازرگان در همان ابتدای نخست وزیری و بی توجه به انقلاب صورت گرفته گفته بود: «حزب منحله ی توده حق فعالیت ندارد» و بعد از دستگیری رهبران این حزب و پخش اعترافاتشان در تأیید اعتراف گیری و دستگیری و قلع و قمع آنها بیانیه هایی صادر کرده بود که پس از گذشت سی سال مو بر تن انسان شرافتمند راست می کند. دیگر نکته ی مورد توجه آنان ملی گرایی بازرگان است. ملی گرایی بازرگان را متأسفانه در این نکته می توان دریافت که او نه به خاطر کشته شدن جوانان وطنش در کردستان و ترکمن صحرا که به خاطر اشغال سفارت آمریکا از کار استعفا داده بود.
این شیوه از مذهبگرایی و اقتصاد و ملی گرایی فقط و فقط ما را به یک سرمنشا رهنمون می شود و آن بورژوازی کمپرادور است.
آنان برای پیوستن به بازارهای جهانی له له می زنند، برای آنکه در ذیل هژمونی امپریالیسم مسلح طی شوند رویا می بافند و در همین راستا و برای آنکه در برابر هجوم بنیان کن سرمایه نفس کشی باقی نماند، حتی به ترویج چپ زدایی و (تا چندی دیگر چپ کشی) می پردازند. چنانکه از زبان مشاور حسن روحانی رفع و دفع چپ زدگی را عمده می کنند و بر صدر تیترها می نشانند.
آنها برای آنکه موفقیتشان را تضمین کنند رو به تاریخ می کنند تا نطفه های چپ امروز ایران را از پشتوانه محروم کنند. در این سیر حزب توده ایران خائن و رهبرانش ماجراجو می شوند، پویان بی سواد و چریکهای سیاهکل بدل به مشتی احمق. در این مسیر نیز همه چیز مجاز است. می توان دروغ بافت. می توان به کتابهایی استناد کرد که وزارتخانه های امنیتی برای بدنام کردن چپ نگاشته اند. می توان از حمید اشرف قاتلی بی رحم ساخت که به کودکان معصوم تیرخلاص می زند. می توان دستآوردهای ونزوئلا و چپ آمریکای لاتین را به هجو گرفت و برای بروبچه های شیکاگو جشن نامه طبع کرد و از کودتای ۱۹۷٣ شیلی که راه را برای اصلاحات نئولیبرال باز کرده بود، هورا کشید.
این نئولیبرالهای وابسته، بهتر از هرکسی می دانند که تنها چپ است که در برابر هجوم مخرب نئولیبرالیسم و امپریالیسم توأمان می ایستد، که از حقوق فرودستان دفاع می کند و در این ایستادگی باکی از پرداخت هزینه ندارد. البته که چپ کابوس این طیف از سرمایه داری ایرانی است. برای این خادمان سرمایه همین بس که تصویر بازسازی شده ی به خون خفتن چریکهای فدایی خلق در گوشه ای از یک گالری، زائرانی از سراسر این مرز و بوم به سوی خود کشانده و طعم شور اشک را به دندان خشم بخشیده است. در اثرگذاری چپ همین بس که این روزنامه نگاران راستگرا برای تیراژ بیشتر از چهره ی احمد محمود، هوشنگ ابتهاج، نورالدین کیانوری و … بر روی جلد نشریاتشان استفاده می کنند.

چه باید کرد؟

تکلیف روشنفکران با چپ ستیزی سرمایه داران حاکم بر ایران روشن است. آن بخشی از بورژوازی که ابزارهای سرکوب نرم و کلیدهای زندان را در دست دارد، با تیراژهای بالا کتابهای اسنادی چاپ می کند. مراکز مختلفی که بر اسناد به جای مانده از زمان پهلوی ها و یا بازجویی های دهه ی شصت چنبره زده اند، روزنامه نگاران و نویسندگان خودفروخته ی بسیاری دارند که برایشان کتاب بسازند و به شیوه ی برنامه های هویت و چراغ و البته پیشکسوت همه ی جاعلان تاریخ یعنی گوبلز، تاریخ جعل کنند و از چپ چهره ای اهریمنی ارائه دهند. اما از آنجا که نه این نهادها آبرویی دارند و نه نوشته هایشان از حداقل بی طرفی برخوردار است، بنابراین نمی توانند مخاطبان عام بیابند. چپ نیز نه تنها صدمه ای از آنان نمی بیند که این کتاب ها همچون کتاب های سرهنگ زیبایی و دیگر شکنجه گران-نویسندگان رژیم شاه به سکویی برای شناخت بیشتر چپ منتهی می شود. به همین علت است که صاحبان کند و زنجیر چاره ای ندارند جز آنکه مداوما از اعتراف های تلویزیونی استفاده کنند و یا کلیدهایشان را در قفلهای هزاران ساله بچرخانند. مشکل اما در اینجا نیست.
مشکل جایی آغاز می شود که روشنفکران به ظاهر مستقل از حاکمیت (و در واقع وابسته به بورژوازی کمپرادور) همان نقشی را ایفا می کنند که روشنفکران راستگرا در حکومتهای دهه ی ۱۹٣۰ اروپای مرکزی بازی کردند: آنها نشانه می گرفتند تا فاشیست ها شلیک کنند. آنها در نفرتشان از کمونیست ها و یهودیان چنان قلمفرسایی کردند تا جان دادن این منفوران اجتماع در اردوگاه های مرگ تأثربرانگیز نباشد. آن ها چنان در مذمت بی وطنی کمونیست ها داد سخن دادند تا سیاستهای نژادی فاشیست ها، شکل وطن پرستانه به خود بگیرد…کوتاه کلام آنکه این روشنفکران مستقر سرمایه در کار ساختن و پرداختن «هژمونی» سرکوبند که خود فاشیستها از فراهم آوردن آن ناتوانند.
در عین حال فاصله و رقابتی بین جناح های سرمایه داری نیز وجود دارد که نباید نادیده گرفت. سرمایه داری دولتی ایران با دیگر جناحهای سرمایه داری هم همکاری می کند و هم رقابت و در لحظه های سرنوشت حتی بخش هایی را نیز منکوب می کند. به خصوص در جریان جنبش اعتراضی سال ۱٣٨٨ در اثر ترس جناح حاکم از جناح غربگرا، نیروهای روشنفکری و نسبتا تندرو این جریان سرکوب شده و طعم زندانهای طویل المدت را چشیدند. آنچه گفته شد اما نباید ما را از این نکته دور نماید که این جناح های سرمایه داری در چپ ستیزی و مقابله با چپ کاملا در کنار یکدیگر هستند و یکی نقش دیگری را تکمیل می کند هر چند که هر یک از سرکوب چپ بهره ی خاص خود را ببرد.
به نظر من و با توجه به خاستگاه های اقتصادی-اجتماعی این جناح از سرمایه داری ایران، در مقابل حملات روشنفکران اندامواره ی این جناح می توان چند کار انجام داد: اول آنکه باید با بیانات روشنگرانه و مستند به مخاطبان توضیح داد که حمله به تاریخ چپ از سوی امثال قوچانی و خجسته رحیمی یک دغدغه ی روشنفکری نیست بلکه بخشی از یک پروژه است که در آن برای حضور توأمان امپریالیسم و نئولیبرالیسم زمینه چینی می شود. دوم آنکه به جای برخورد واکنشی به برخورد کنشی روی آورد، به عنوان مثال در مورد تاریخ راست ایرانی پژوهش هایی به چاپ رساند و اشخاصی را که در این ملک به راستگرایی شهره بودند به مخاطبان شناساند و مانع اسطوره سازی اندیشه ی پویا و مهرنامه از چهره ی فاسدی چون قوام السلطنه و یا مرتجعی چون بازرگان شد. سوم آنکه بر ایجاد رسانه های مستقل چپ همت گماشت و کاری کرد تا روشنفکران خارج نشین بتوانند صدا و ندای خود را به گوش مخاطبان داخلی برسانند و دیگر نیازی به اندیشه ی پویا و مهرنامه برای اینکار نداشته باشند.
سخن بسیار است اما با این نوید کلام را پایان می دهم که «زندگی جویی جوینده است رزمنده با خزه ها و جلبکها»…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: