حسام الدین آشنا ترسیده است؛ خیلی ترسیده است از عکس اش می توان فهمید! نادر فتورچی

1491597_594102997327451_993490258_nاز آن حالت آویزان صورت نَشُسته و چشمان ِ بی حالت مشترک در تمامی «ماموران و معذوران» و آن کت و شلواری که به تن اش زار می زند و شکمی که سعی کرده با جلو آوردن دست ها، فربه گی اش را پنهان کند
با این ریخت و قیافۀ «کارمند حراستی» اش ایستاده در برابر دوربین و از «پروژه چپ زدایی» دولت کارچاق کن ها و شومن ها و یقه سفیدها سخن می گوید
حسام الدین آشنا از «چپ» می ترسد؛ از «فکر کردن» مردم می ترسد و خب معلوم است، از نام «میرحسین» چربی های غبغب اش به ارتعاش می افتد، رنگش می پرد و دست پاچه می شود و حقیقت را می گوید:» این آقای موسوی است که باید تصمیم بگیرد».
کارمند ها همین اند: جرات تصمیم ندارند و بار را بر دوش «رئیس» می اندازند
بر دوش رئیس جمهوری که در حصر است: او خود باید تصمیم بگیرد
او تصمیم اش را گرفته و به «دولت کارمندان» ابلاغ کرده است: اینجانب تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نمی شوم.
کارمند ها از مردم هم می ترسند: از شبح مردم، از مردمی که نخست نادیده گرفته شدند، سپس دست‌ شان ‌انداختند، و بعد سرکوب‌ شان کردند و . . . سر آخر، شبحی شدند که هر کجا که بخواهند پرسه خواهند زد
اشباحی که «فکر می کنند» و خواب «کارمندان» را بر می آشوبند
وحشت از اشباح، کارمندان را به دامن ادبیات گشتاپو انداخته است:» ما آمده ایم تا مردم دیگر نیاز نباشد که فکر کنند»
حسام الدین آشنا معنای این جمله را احتمالا نمی داند
نمی داند که گفته است: ما آمده ایم که «سیاست مردم» را ممنوع کنیم، ما آمده ایم تا منافع گردن کلفت ها را تضمین کنیم و آمده ایم که بین بابک زنجانی و مادر ستار بهشتی «حد وسط» را بگیریم، آمده ایم از انقلاب مردم زدایی کنیم
می ترسد؛ بدجور می ترسد
می ترسد که چپ ها که سال ها «انکار» شده اند، نان خامه ای اش را از دست اش بگیرند
می ترسد افغان ها در سرزمین آریای ها و نژاد برتر ها، «حق کار و ازدواج و تحصیل» داشته باشند
می ترسد که کارگران ساختمانی و بازنشسته گان «بیمه» شوند
می ترسد که «آقازاده ها» نتوانند تن لش شان را به ماشین های شان تکیه دهند و لکاته های لب تزریقی و پستان مصنوعی رابه «قلیان» و «قهقه» دعوت کنند
می ترسد که کسی دیگر قربان صدقه ظریف نرود و دولت را نلیسد
می ترسد که مردم «کارآفرینان» را به نام اصلی شان یعنی «زالو صفتان» صدا کنند
می ترسد روزنامه ها، دعای صبحگاهی آزادیخوان باشند نه اداره ثبت احوال ِ دولت
می ترسد باد در موهای زنان بپیچد
می ترسد شهر تا صبح «بیدار» باشد
می ترسد مردم همدیگر را پیدا کنند و «بی چیزها» ناگهان و بدون آنکه «برنامه و تدبیری» در کار باشد، «همه چیز» شوند
می ترسد که مردم سیاسی شوند؛ «ملت» نمانند، «مردم» شوند

با کسی که اینقدر می ترسد چه باید کرد؟
باید لپ اش را کشید و یک نان خامه ای دست اش داد و در گوشش گفت: بخور! مردم که بیایند تو را هم از «ترس» نجات خواهند داد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: