نقد و نظر : كنش‌هاي طبقه متوسط در ايران معاصر !محمدحسین بحرانی

nagh1محمدحسین بحرانی در گفت‌وگو با «شرق» بررسي كرد
«طبقه متوسط» واژه‌ای است که این روزها بسیار شنیده می‌شود. در تحلیل طبقاتی دو طبقه بورژوا و کارگر از طبقات اصلی جامعه به شمار می‌آیند و گروه‌های بین این دو به طبقات میانی مشهورند. امروزه این واژه برای اشاره به طیف گسترده‌ای از افراد به‌کار می‌رود که در سلسله‌مراتب اجتماعی جایی میان گروه‌های بالایی و پایینی جامعه اشغال می‌کنند و گاه به این و گاه به آن نزدیک می‌شوند. از آنجا که اخیرا تحلیل‌های مختلفی درباره طبقه متوسط ارایه می‌شود، نگاهی به اثر «محمدحسین بحرانی» در این‌باره انداخته‌ایم. در اواخر سال 88 کتاب او با عنوان «طبقه متوسط و تحولات سیاسی در ایران معاصر» منتشر شد. هدف این کتاب شناخت و تبیین نقش قشرهای میانی (سنتی و جدید) در تحولات اجتماعی و سیاسی ایران در فاصله سال‎های 1320 تا 1380 است.

‌ سال‌هاست مقوله‌ای به نام «طبقه متوسط» در گفتمان ما جا افتاده که به همان اندازه نیز محل مناقشه است. طبقه متوسط از جمله مفاهیمی است که به جایگاه اندیشه و تعریف و خاستگاه فلسفی-جامعه‌شناختی ما بستگی دارد. شما از چه منظری در این پژوهش موضوع را شرح داده‌اید؟ از اشارات شما چنین برمی‌آید که تعریفی مارکسی-وبری از طبقه ارایه داده‌اید.
بیشتر پژوهشگران جامعه‌شناسی که می‌خواهند در تحقیق خود اصطلاحات جامعه‌شناسی را تعریف کنند، تعریف‌شان تلفیقی می‌شود از دیدگاه‌های مختلف. چون با توسعه جامعه‌شناسی دیگر نمی‌توان مارکسی خالص یا وبری خالص یا دورکیمی خالص بود. اما معمولا این اندیشمندان مشترکاتی در تعریف‌هایشان دارند که من کوشیده‌ام در تعریف طبقه از آن مشترکات استفاده کنم، مثل مشابهت‌ها یا مشترکاتی که مارکس با برخی از منتقدان یا مخالفانش مانند وبر و بوردیو دارد. من طبقه را با بهره‌گیری از دیدگاه‌های این بزرگان جامعه‌شناسی و البته با توجه به ویژگی‌های جامعه ایران تعریف کرده‌ام. در این تعریف طبقه دو بعد دارد: یکی وجه مادی که فصل مشترک دیدگاه‌های مارکس و وبر و گیدنز است، یعنی وجود قشرهای اجتماعی که نقشی همانند در سازمان و ساختار اقتصادی جامعه دارند: گروهی مالک ابزار تولیدند و از سرمایه‌گذاری‌شان سود می‌برند ، گروهی نیروی کارشان را می‌فروشند و گروهی با دانش یا تخصصی که گرفته‌اند وارد بازار می‌شوند و آن را تبدیل به درآمد می‌کنند. من میان قشربندی و طبقه اجتماعی تفاوت قایل شده‌ام؛ جامعه را از جنبه‌های گوناگونی می‌توان قشربندی کرد، مثلا از لحاظ جنسیت، سن و گروه‌های سنی، یا درآمد. اینها بستگی به این دارد که جامعه‌شناس از چه زاویه‌ای جامعه را مطالعه می‌کند. می‌توان حتی جامعه را از لحاظ رنگ مو و چشم، قد و وزن و عواملی از این دست قشربندی کرد. ولی این قشربندی‌ها بیشتر ذهنی‌اند. طبقه یک واقعیت عینی است، یعنی اینکه چه ما بخواهیم جامعه را از لحاظ طبقه اجتماعی قشربندی کنیم و چه نخواهیم، وجود دارد؛ در رفتار، در گفتار و در برخوردهای مردم، همیشه صحبت از تفاوت‌ها از جهت موقعیت اجتماعی، قدرت، درآمد و… می‌شود. بنابراین طبقه یک قشربندی واقعی است. در اینجا تفکیک قایل می‌شوم میان طبقه و هر نوع قشربندی به علت وجه دیگر طبقه: یعنی جهت‌گیری قشر اجتماعی یا همان طبقه در عرصه اجتماعی و سیاسی؛ پس درباره طبقه اجتماعی، غیر از وجه مادی آن یعنی موقعیتش در تولید و سازمان اقتصادی جامعه نگاه می‌کنیم به موقعیتی که در برابر دیگر گروه‌های اجتماعی دارد و تلاشی که می‌کند برای اینکه قدرتش را حفظ کند یا قدرت به دست بیاورد، منافعش را حفظ کند یا منافع بیشتری به دست بیاورد. همچنین به مبارزاتی که مثلا سازمان‌های کارگری برای افزایش حقوق‌شان می‌کنند، یا مبارزات قشرهای متوسط برای دموکراسی. در اینجا تعریف ما تا حدی به دیدگاه مارکس نزدیک می‌شود. از نظر مارکس یکی از عناصر طبقه، موقعیت افراد یا خانواده‌ها در ساختار اقتصادی جامعه است و دیگر اینکه طبقه نسبت به موقعیتش آگاهی داشته باشد و بر اساس این آگاهی اعضای آن متحد شوند، سپس سازمان سیاسی خود را تشکیل دهد. مارکس اصولا طبقه را در مبارزه می‌بیند.
‌اگر اجازه دهید همین‌جا یک پرانتز باز کنیم تا بحث را مجددا پی بگیریم؛ تا حدودی مساله باز شد که شما از چه منظری به تعریف طبقه پرداخته‌اید. با اینکه در تعریف طبقه به شکل علمی تاثیر «تولید» را پذیرفته‌ایم اما نمی‌توان لایه‌بندی و حضور اقشار گوناگون را در تشکیل طبقه متوسط نادیده گرفت. نظرتان راجع به جایگاه «تولید» و نگاه مادی در تعریف طبقه در این پژوهش چیست؟
این یک بحث کلاسیک است. وقتی به دیدگاه مارکس نگاه می‌کنیم، او دو طبقه اصلی در جامعه می‌بیند. با همان تعریفی که گفته شد، او از جهت رسیدن به آگاهی طبقه را به دو گونه «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» تفکیک می‌کند. اگر طبقه از جنبه مادی‌اش وجود داشته باشد ولی آگاهی و اتحاد درونی نداشته باشد، با «طبقه در خود» روبه‌روییم و هنگامی به مرحله «طبقه برای خود» می‌رسد که آگاهی پیدا کند، متحد شود و مبارزه کند.
‌البته شیوه‌های مبارزه اجتماعی در سال‌های مختلف جلوه‌های متفاوتی داشته است. در سال‌هایی با حضور احزاب و تشکل‌های کارگری، جنبش‌های کارگری، وضوح بیشتری داشته‌اند که پرچمدار طبقه خود- طبقه کارگر- محسوب می‌شدند. اما در جامعه امروز به دلیل عدم حضور این تشکل‌ها، با توجه به نکته‌ای که شما گفتید، می‌توان گفت طبقه متوسط پرچمدار مبارزه مدنی و مطالبات فرهنگی محسوب می‌شود؟
و می‌دانیم که در مطالبات‌شان هم خواسته‌های طبقه کارگر را مطرح نمی‌کنند و بیشتر به دنبال دموکراسی و حقوق مدنی هستند که از ویژگی‌های این گروه‌هاست.
‌در این مورد جنس مطالبات تغییر می‌کند و چون امر تولید در ناهمگونی طبقه متوسط به طور دقیق، منشأ اثر نیست، شاید از منظر «وبر» بتوان در تعریف به دقت بیشتری رسید، درست است؟
وبر دو ویژگی دارد؛ در مباحث جامعه شناختی او می‌بینیم که شباهت‌هایی با مارکس دارد ولی در مباحث ایدئولوژیک و سیاسی آشکارا در برابر مارکس و مخالف اوست.
‌بله آنجا که مثلا کسی همچون بوردیو به تلفیق نگاه‌ها می‌پردازد، شاید به خاطر همین فواصل و گسست‌هایی است که دیده می‌شود.
شاید از سوال شما منحرف شوم. درباره بوردیو به عنوان یکی از منتقدان مارکس برای من بسیار جالب است که در عین اینکه او بخش‌های ایدئولوژیک نظریه‌های مارکس مانند دیکتاتوری پرولتاریا را نمی‌پذیرد اما بحث‌های جامعه‌شناختی او در مورد طبقه بسیار شبیه مارکس است. آنچه بوردیو را نسبت به مارکس شاخص‌تر و «به‌روز‌تر» می‌کند این است که او سه نوع سرمایه را مطرح می‌کند. اول دو سرمایه اقتصادی و فرهنگی. تعریفی هم که از سرمایه می‌کند تفاوت چندانی با مارکس ندارد یعنی چیزی است که با کاربرد آن می‌توانید سود به دست آورید؛ مثلا یک متخصص یا دانشمندی که پروژه تحقیقاتی  و تعدادی پژوهشگر به کار می‌گیرد، از زحمت آنان استفاده می‌کند، تحقیقی انجام می‌دهد و درآمد یا سود به دست می‌آورد. پی‌یر بوردیو برای کشورهای دارای سرمایه‌داری پیشرفته مانند فرانسه و ژاپن محور مختصاتی درست می‌کند که خط افقی‌اش پیوستاری است که در سمت چپ آن سرمایه فرهنگی مثبت و انتهای سمت راست آن منفی است و بر عکس سرمایه اقتصادی در سمت راست مثبت و در سمت چپ منفی است. خط عمودی‌اش سرمایه کلی یا برآیند دو سرمایه فرهنگی و اقتصادی را نشان می‌دهد. گروه‌های اجتماعی مثلا پزشکان، استادان دانشگاه، ‌مدیران شرکت‌ها، کارگران کشاورزی و کارگران ساده و مانند اینها هر کدام بر حسب مقداری که از این سرمایه کلی دارند جایگاهی در این فضای دوبعدی می‌گیرند. در این فضا کسانی که همجوارند شباهت‌هایی باهم دارند. تاکید بوردیو روی مصرف و سبک زندگی است: می‌گوید اینها یک نوع نوشابه می‌نوشند، ورزش‌شان، لباس‌پوشیدن‌شان، موزیکی که گوش می‌دهند، در افراد هم جوار در این فضای اجتماعی یکسان است. بوردیو اضافه می‌کند که اینها سلیقه سیاسی‌شان هم به هم نزدیک است و همین‌جا بر نکته‌ای تاکید دارد که به نظر من به دیدگاه مارکس شبیه است: می‌گوید این طبقات بیش از هرگونه طبقه‌بندی دیگری مستعد تبدیل شدن به یک طبقه مارکسی‌اند، چون برحسب سرمایه‌های اجتماعی‌شان تقسیم‌بندی شده‌اند نه بر حسب متغیرهایی چون سن و جنس و… و در عین حال این طبقات، طبقات تئوریک‌اند، یعنی روی کاغذ ‌طبقه‌اند؛ اینها تنها به هزینه یک کار صددرصد سیاسی به طبقه واقعی تبدیل می‌شوند. این نکته شباهت زیادی به «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» مارکس دارد. مارکس نیز همین را می‌گوید: ممکن است ‌هزاران کارگر وجود داشته باشند ولی به مرحله «طبقه برای خود» نرسند. آنها «طبقه در خود»ند ولی هرگاه برای یک فعالیت سیاسی حزب خود را تشکیل دادند به «طبقه برای خود» می‌رسند. می‌دانید که تلاش مارکس تشکیل حزب پرولتاریا و تبدیل طبقه کارگر به حزبی برای مبارزه سیاسی بود. اگر اشتباه نکنم در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» تشکیل طبقه بورژوا تنها به این دلیل بود که سرمایه‌داران می‌خواستند با طبقه اشراف و فئودالیسم مبارزه کنند. بوردیو هم کمابیش همین دیدگاه را دارد (منهای بحث‌های ایدئولوژیک و پیش‌بینی‌های مارکس). فکر می‌کنم از سوال شما پرت شدم.
‌نه، ‌در واقع فضا برای پاسخ به پرسش اول این بحث بازتر شد. به هر حال فراموش نکنیم که تعریف طبقه و قشر متفاوت است. با وجود اینکه حتی در مباحث تئوریک و دانشگاهی گاه این خلط رخ می‌دهد…
ببينید یک مشکل جامعه‌شناسی یا شاید همه علوم اجتماعی که در علوم طبیعی وجود ندارد یا کمتر است، این است که در جامعه‌شناسی واژگانی که استفاده می‌شود معمولا در میان مردم هم (هر کسی از ظن خودش) رایج است، مثلا اگر از یک راننده تاکسی که مالک ماشین خودش هم باشد، بپرسید که شما در چه طبقه‌ای قرار دارید، ممکن است بگوید من کارگرم، اگر بپرسید چرا خودت را کارگر می‌دانی، می‌گوید چون از صبح تا شب پشت فرمان کار می‌کنم. اصطلاح طبقه در زبان عامیانه مردم هم وجود دارد. در علوم اجتماعی ما همیشه از اینگونه مشکلات داریم و به همین دلیل به دانشجویان یا محققان تاکید می‌شود که واژگان علمی خود را دقیق و جامع و مانع تعریف کنند تا با عقل سلیم و عقاید عامه مردم قاطی نشود. اگر توجه کرده باشید، من در کتاب خود کوشیده‌ام طبقه را جامع و مانع تعریف کنم: پس از اینکه دیدگاه مارکس، وبر، گیدنز، بوردیو و چند جامعه‌شناس دیگر را نگاه کردم، در انتها برداشت خود را پیشنهاد کردم که به گمانم تعریف کاملی بوده است. اگر بخواهید می‌توانیم آن را بخوانیم.
‌بله، حتما، ضروری به‌نظر می‌رسد.
اینگونه تعریف کرده‌ام: مراد ما از طبقه اجتماعی گروه‌هایی نستبا پایدار است که در سازمان اجتماعی تولید و توزیع کالا و خدمات و برخورداری از سرمایه‌های اقتصادی، اجتماعی – فرهنگی و سیاسی [سه سرمایه‌ای که از بوردیو وام گرفته‌ام] و بهره‌گیری از مازاد اقتصادی جامعه موقعیت همانندی داشته باشند، نسبت به موقعیت و منافع خود آگاه باشند، به اتحادی هر چند نسبی و غیررسمی رسیده باشند و برای نگهداشت موقعیت و قدرت‌شان [اگر طبقه مسلط باشند] یا به دست‌آوردن آن با حاکمیت یا دیگر نیروهای اجتماعی در چالش بوده و دارای ایدئولوژی و گفتمان سیاسی باشند.
البته بعد از این تعریف گفته‌ام که افزون بر این، مسایل دیگری مانند قومیت و جنسیت هم در جامعه هست که هر کدام جنبش‌های خاص خودشان را می‌توانند داشته باشند که برخی اوقات فراتر از چالش‌های طبقاتی است. اگر چه من بر این باورم که جنبش زنان یک جنبش طبقه متوسطی است، ولی جنبش‌های قومی و مذهبی می‌تواند فرا‌طبقاتی باشد. در همین کتاب هنگامی که به جنبش‌های آذربایجان و کردستان پس از جنگ جهانی دوم اشاره شده است، نشان داده شده که این جنبش‌ها فراتر از طبقاتی بوده‌اند، به دلایل ویژه‌ای که در کتاب توضیح داده شده است. در هر حال منظور این است که وقتی می‌گوییم طبقه، در جامعه‌شناسی باید برایش تعریف داشته باشیم. حال ممکن است جامعه‌شناس دیگری طبقه را همانند قشر ببیند و جنبه سیاسی‌اش را به هر دلیل کنار بگذارد کمااینکه دو اقتصاددان ایرانی، آقایان دکتر نعمانی و دکتر بهداد در کتاب «طبقه و کار در ایران» اشاره کرده‌اند که فعالیت سیاسی طبقه مورد نظرشان نبوده و معیارهای به کاررفته برای قشربندی در آن کتاب تا حدی با معیارهای پژوهش من متفاوت است. همین‌جا لازم می‌دانم چند کلمه‌ای درباره این کتاب ارزشمند بگویم: مطالب مهمی در کار من مغفول مانده مانند مسایل طبقه کارگر، مسایل زنان و مطالبی از این دست که نعمانی و بهداد به‌خوبی به آنها پرداخته‌اند. اگرچه بخش‌هایی از متن اصلی به هر دلیل در ترجمه کتاب نیامده ولی از ارزش آن کم نشده است. فکر می‌کنم دانشجویان علوم اجتماعی و علاقمندان به مساله نابرابری اجتماعی بهتر است این دو کتاب را با هم بخوانند. برگردیم به پاسخ سوال شما، در هرحال مشکل علوم اجتماعی این است که اصطلاحاتش از واژه‌هایی گرفته شده که در میان مردم رایج است، از این‌رو باید حواس‌مان جمع باشد که تعریف و برداشت دقیقی از آنها کنیم. کاری که در این کتاب شده این است که ویژگی‌های طبقه متوسط ایران را با تعریف خودم از طبقه مقایسه کرده‌ام و درباره قشرهای متوسط سنتی و جدید به‌نتایجی رسیده‌ام. در این پژوهش بازاریان (غیر از تجار عمده بازار) و پیشه‌وران را به‌عنوان طبقه متوسط سنتی نگاه کرده‌ام که در واقع مورد توافق بیشتر جامعه‌شناسان است که خرده‌بورژوازی و پیشه‌وران و کسبه را طبقه متوسط سنتی می‌دانند. از سوی دیگر، کارمندان، متخصصان، پزشکان، مهندسان و دانشجویان و روشنفکران را هم داریم که به عنوان طبقه متوسط جدید نامیده شدند. این تفکیک را هم ماکس وبر، هم آنتونی گیدنز و هم سی رایت میلز مطرح کرده‌اند.
‌آیا بخش دلالی بازار در تعریف تولید قرار می‌گیرد؟
نه، در طبقه متوسط سنتی یک بخش تولید است و یک بخش هم مبادله. مبادله عرضه محصول و در واقع کار تولیدکننده را تسهیل می‌کند، مثلا بانک چه چیزی را تولید می‌کند؟ هیچ ولی بانکدار جزو طبقه سرمایه‌دار محسوب می‌شود. تاجر هم به همین شکل: او هم تولید نمی‌کند. در واقع خدمات تولید می‌کند. دلال هم در طبقه متوسط سنتی چنین نقشی دارد.
برگردیم به ادامه مطالب پیشین: پیوند محکمی از سده‌های پیش حتی از دوره صفویان و به‌ویژه در دوره قاجاریان میان بازار و روحانیت وجود داشته است. روحانیت به عنوان یک رکن همیشه یا در کنار حکومت بوده (مانند دوران صفویه) یا در برابر حکومت. با مشروعیت دادن به شاهان صفوی در واقع جای پای خودش را هم محکم کرد. در دوران قاجار هر جا برخوردی پیش آمد، به‌ویژه در جنبش تنباکو، روحانیت پشت تجار بازار ایستاد و با تحریم تنباکو از آن دفاع کرد. این طلیعه تشکیل طبقه متوسط سنتی طبق تعریف من از طبقه است. چون متحد شده و وارد چالش سیاسی شده است.
خب، طبقه متوسط سنتی که در بازار است؛ روشنفکر ارگانیک آن هم با تعبیر مارکسی می‌شود روحانیت. البته ما روحانیان را به عنوان صنف می‌شناسیم.
‌اینجا به بحث مشخصی اشاره دارید؟
بله، برایتان می‌گویم که چگونه طبقه متوسط سنتی از «طبقه در خود» تبدیل به «طبقه برای خود» می‌شود، به موقعیت و منافعش آگاه می‌شود، متحد می‌شود، روشنفکر ارگانیک آن ايده و گفتمان سیاسی برایش تهیه می‌کند و با دربار می‌جنگد و اتفاقا دربار را شکست می‌دهد؛ نخستین بار که یک شاه از مردم شکست می‌خورد. ناصرالدین‌شاه در مورد پیمان «رویتر» و انحصار تنباکو مجبور به عقب‌نشینی می‌شود. این به باور من طلیعه طبقه متوسط سنتی است و پیامدش جنبش مشروطه. می‌بینیم که باز هم عمدتا قشرهای طبقه متوسط سنتی به رهبری بخشی از روحانیت که با طبقه متوسط و بازاری‌ها همراهند، مثل آیت‌الله طباطبایی و… با دربار مبارزه می‌کنند. البته بخشی از روحانیت که با اشراف هستند با مشروطه مخالفند. طبقه متوسط سنتی از آن زمان به خودآگاهی رسیده و همواره مبارزه کرده است. در نهضت ملی‌کردن نفت هم به همین صورت: جداگانه برای خودش به رهبری آیت‌الله کاشانی. این از طبقه متوسط سنتی. طبقه متوسط جدید به شکل دیگری به خودآگاهی می‌رسد: اینها درواقع حاملان یک ایده جدید در جامعه هستند: دموکراسی و مدرنیته. می‌بینیم که در نهضت مشروطه روشنفکران دیدگاه مشروطه و دموکراسی را بر طبقه متوسط سنتی تحمیل می‌کنند. یعنی وقتی شیخ فضل‌الله نوری حکومت مشروعه را مطرح می‌کند روشنفکران تلاش می‌کنند که هرطور شده حکومت مشروطه باشد، ولی کمی کنار می‌آیند که پنج نفر مجتهد هم باشند تا مصوبات مجلس شورا خلاف شرع نباشد. پس طبقه متوسط جدید هم وارد شده است اما این طبقه ثبات ندارد: قشرهای بالایی آن کم‌کم به سمت طبقه بالا که تقریبا بورژوازی است کشیده می‌شود: فرهنگ بورژوایی، افکار و رفتارهای بورژوایی پیدا می‌کند و می‌چسبد به حاکمیت. قشرهای پایینی‌اش، مانند معلم‌ها و کارمندان ساده و کم‌درآمد تا حدی گرایش‌های مایل به طبقه کارگر پیدا می‌کنند. در کتاب خود این قشرها را با آمار تفکیک کرده‌ام. البته آمار و ارقام است و چیز دقیقی نیست. با تلفیق آمار و نظریه است که می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم. بنابراین به باور من در ایران طبقه متوسط سنتی و جدید به صورت دو طبقه وجود دارد که فعالیت‌کرده، مبارزه سیاسی‌کرده و برای منافع طبقاتی خود تلاش کرده است. همه ویژگی‌هایی که در تعریف طبقه آمد، من در ایران دو طبقه دیده‌ام.
‌جالب این است که وقتی بر اقشار میانی نام طبقه متوسط را می‌نهیم، سیالیت فرهنگی که ایجاد می‌شود – با حضور تنوع بافت و لایه‌های فرهنگی- گفتمان موثر و متفاوتی ایجاد می‌کند.
بله، دقیقا. من کوشیده‌ام که نشان دهم این گفتمان‌ها همگی متعلق به طبقه متوسط است. مطلب مهمی که فراموش کردم این است که طبقه را یک پدیده تاریخی می‌دانم و وابسته به زمان (این را هم از بزرگان جامعه‌شناسی یاد گرفته‌ام). می‌دانید که در دوران برده‌داری یونان و رم، ‌شیوه تولید و نظام استثماری حاکم برده‌داری است، در جنوب آمریکا در سده‌های 17 تا 19 نمی‌توانیم بگوییم نظام برده‌داری حاکم است، زیرا در نظام مسلط بزرگ‌تری به نام سرمایه‌داری واقع شده است. والرشتاین استدلال می‌کند که از سده 16 به بعد تقریبا تنها یک نظام در جهان وجود داشته و آن هم نظام سرمایه‌داری جهانی است که حتی شوروی و کشورهای سوسیالیستی هم در آن قرار دارند. یا مثلا اکنون هم ممکن است در گوشه‌ای یک رابطه قوی و فئودالی وجود داشته باشد ولی عمده نیست، نظام مسلط را باید دید و این تابع زمان است. بنابراین ما فئودالیسم را در یک دوره خاص، برده‌داری را در یک دوره خاص و طبقات تشکیل‌دهنده آنها را در همان دوره‌ها می‌بینیم. حال درباره طبقه متوسط هم اگر دقت کنیم این طبقه از مشروطه به این سو، در دوره‌های مختلف گفتمان‌های مختلفی داشته است. یک نکته مهم این است که چون در جامعه ما عمده سرمایه‌ها متعلق به دولت است، طبعا هم بسیاری از کارگران و هم عمده طبقه متوسط وابسته به دولت هستند. در این کتاب نشان داده‌ام که این وابستگی چه رشدی کرده است. دیدیم که قشرهای متوسط وابسته به دولت، یعنی حقوق‌بگیران در وقایع سال 57 و پس از آن چندان نمی‌توانستند در جریانات سیاسی وارد شوند، چراکه حقوق‌بگیر بودند، اما دانشجویان چون هنوز این وابستگی را نداشتند پرجنب‌وجوش‌ترین بخش طبقه متوسط جدیدند.
‌با توجه به تنوعی که در تعریف «طبقه متوسط» به لحاظ لایه‌بندی اقشار مختلف وجود دارد، ‌گفتمان مسلط این طبقه به تناسب چه وضعیتی قابل تعریف است؟ به قول معروف کدام نیرو خواهد چربید؟
گفتمان مسلط یعنی گفتمان حاکمیت یا نظام حاکم، همان‌گونه که خودتان فرمودید طبقه متوسط اصولا پراکنده است، یعنی هر قشر آن (درواقع حالا می‌توانیم قشر و اجزای طبقه برای آن قایل شویم.) بنا بر موقعیت اقتصادی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی‌اش گفتمان ویژه‌ای دارد. حال چه می‌شود که یک گفتمان تبدیل به گفتمان اصلی می‌شود؟ در این مورد باید برگردیم به ویژگی‌های گفتمان. مثلا در سال‌های 56 و 57 که جنبش انقلابی در ایران آغاز شد همه گفتمان‌های طبقه متوسط وارد میدان شدند. بخشی از سوسیالیست‌ها به شکل گروه‌های مسلح فداییان و نوع تقریبا مذهبی آن، که مجاهدین بودند و دیگر گروه‌های چپ، روحانیان و گروه‌های اسلامی و بخش سنتی‌تر آن که پایبند به اجتهاد و فقه بودند، ملی‌گراها، ضدملی‌گراها، همه بودند. ولی چه اتفاقی افتاد که یک گفتمان تبدیل به گفتمان مسلط شد؟ برمی‌گردیم به ویژگی‌های گفتمان و گفتمان سیاسی که در کتاب مطرح شده است. از این عوامل موثر یکی برد گفتمان است و اینکه چقدر مقبولیت دارد گفتمانی که بر پایه مذهب شیعه بود از این لحاظ یعنی برد و پذیرش برتری داشت. ضمنا می‌دانیم که در دوران پهلوی دوم همه گروه‌های سیاسی در واقع هیچ فعالیتی نمی‌توانستند داشته باشند، ولی دست روحانیان بازتر بود، در مسجدها با مردم ارتباط داشتند، بیشتر مردم هم اعتقادات مذهبی داشتند و دارند. دوم فره‌مندی رهبر، نقش مهمی داشت: نقش رهبری. آن پایداری که امام خمینی(ره) از سال 42 به بعد از خود نشان داد و هیچ‌گاه کوتاه نیامد، در حالی که رهبران گروه‌های دیگر در جاهایی یا سست عمل کردند و یا خوب عمل نکردند یا موقعیت را به خوبی نشناختند. مجموعه این ویژگی‌ها باعث می‌شود که اکثریت اعضای جامعه به یک گفتمان روی بیاورند و نتیجه آن پیروی بسیاری از قشرهای دیگر از طبقه متوسط سنتی به رهبری روحانیت است. مثلا کارگران هم وارد این وحدت می‌شوند، البته کمی دیرتر. برد گفتمان مذهبی، استفاده از یادمان‌های آن، ارزش‌های آن و مراسمی مانند چهلم‌ها، تکبیرگفتن‌ها، طرح بحث شهادت و… دال‌های این گفتمان بودند که پذیرش گسترده‌ای داشتند.
‌چگونه می‌شود یک گفتمان را از دل یک طبقه با تنوع لایه‌های فرهنگی آن بیرون کشید؟
در طبقه متوسط چون قشرهای مختلفی وجود دارد، گفتمان‌های متفاوتی هم وجود دارد. گفتمان مذهبی، گفتمان دموکراسی و حتی گفتمان سوسیالیستی، در دهه‌های گذشته در ایران از آن طبقه متوسط بوده است. در سال‌های 1320 تا 1332 که «حزب توده» بسیار متشکل بود و قدرت و آزادی‌عمل داشت و راهپیمایی‌های چند ده‌هزارنفری راه می‌انداخت. در اصفهان، خوزستان و مازندران و تهران، یعنی دقیقا در جاهایی که کارگران بسیاری وجود داشتند و شورای متحد کارگری هم فعال بود، می‌توان گفت که گفتمان سوسیالیسم متعلق به طبقه کارگر بود در آن سال‌ها، ولی فقط در یک دوره چندساله. در آن هنگام گفتمان طبقه کارگر کاملا مشخص بود. در پی سوسیالیسم بودند، چه در قالب مشروطه و چه جمهوری. ولی طبقه متوسط نمی‌تواند یک گفتمان داشته باشد. در زمان دانشجویی یک سوال امتحانی به ما دادند که اگر بخواهید درباره دموکراسی تحقیق کنید چه طرحی و چه روشی به کار می‌برید. یادم هست که در مقدمه پاسخ نوشته بودم اگر معنی آزادی یا دموکراسی را از قشرها و صنف‌های مختلف جامعه مثلا از یک جوان دانشجو، یک راننده تاکسی، یک خواروبار فروش و… بپرسید، هرگز به یک پاسخ یکسان نمی‌رسید.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: