مظلومیت دیگر چه امتیازی است ؟ گور پدر مظلومیت! محمد زارعی در رثای صانع ژاله

صانع ژاله  بردوش قاتلینش

صانع ژاله بردوش قاتلینش

هنوز نوشتن برام سخت است. یادم است دو سال پیش بیست و پنچ بهمن. توی بولوار کشاورز بودم و داشتم می رفتم سمت خانه که یکی زنگ زد بهم گفت صانع کشته شد. «تیر خورد»؟!! هنوز هضم کردنی نیست. با چند تا از بچه ها توی ساختمان فرش شروع کردیم به پارچه نویسی. می دانستم تسلیت های ما هم اجازه ی بقا نخواهد داشت. چون یک هشداری را روشن نگه می داشت که حاکم دوست نداشت روشن بماند. این که یک عده وجود دارند که صانع را می شناسند. فرداش هیچ کدام از پارچه نوشته ها سر جاش نبود. من عصبی بودم. حیاط دانشگاه پر از انصار حزب الله بود. الله کرم را دیدم و مطمئن شدم این ها همان ها هستند که همیشه هستند. توی حیاط نقلی دانشکده آنقدر زیاد بودند که حق می دادند به خودشان که خود را صاحب آنجا بدانند. وقتی شروع کردند به سینه زنی ما نا خود آگاه جمع شدیم گوشه های حیاط. پشتمان را کردیم. حرف نمی زدیم. جلو فارابی بودیم، توی اقلیت محض. پرویز گفت صحنه ی عاشوراست. بلند گفت که آن ها بشنوند. مجید سعی می کرد بچه ها را آرام کند. یادم نیست از کی شروع شد کتک خوردنمان. من می خواستم بچه ها را جمع کنم توی فارابی. یادم است که خیلی سخت بود. باور بفرمایید خیلی سخت بود. خیلی فشرده و عینی زیر بار ستم بودیم. ظلمی بود که جرم گرفته بود و جامد و قابل رؤیت شده بود و حالا باید قورت می دادیم و تمام. انگار نه انگار. یک جوان با همان حیایی که مال خودش بود، با همان کم حرفی که مال آب و هوای پاوه بود، مال این بود که یک عمر این را بدانی که اقلیت قومی و مذهبی هستی، صانع ژاله، یک انسان خوب با یک عالمه آرزو و آرمان و تصور و هوس و هراس به واقع کشته شده بود. تمام شده بود. تمام هیجان ها و نگرانی ها و امیدهاشت خاموش شده بود برای ابد. و قاتلینش داشتند توی هر سوراخ سمبه ای حاکمیت می کردند. هیچ درزی بی این که مایع لزج «امر رهبر» به آن رسوخ نکند نباید بماند. سربی که پوست صانع را شکافته بود همچنان داشت می چرخید و نفس کش می طلبید. از بدن صانع رد شد و بعد خیابان ها را طی کرد، از چهارراه کالج تا جمالزاده دور می زد و مدام دور حیاط دانشگاه می چرخید. ما نگاه بودیم. وجودمان روز روشن نفی شده بود. پشت سرمان شعار می دادند و به موسوی و کروبی فحش می دادند و می گفتند ما صانع را کشته ایم. توی فضایی که هر لحظه تنگ تر می شد و فریادهاشان هر لحظه به گوش ما نزدیک تر. ما واقعن نبودیم. حتا مظلوم هم نبودیم. نمی دانم این مظلومیت دیگر چه امتیازی است. گور پدر مظلومیت. مظلومیت صانع اهمیتی نداشت. این واژه آن قدر برای مظلوم دلسوزی می گیرد که شقاوت ظالم را کم می کند. آنها ستم گرند. ظالم اوست. ستمگر آنها هستند. به وقیحانه ترین شکل ممکن ستم گرند. ما هیچ چیز نیستیم. گاهی ظلم آنقدر زیاد می شود که وجود مظلوم را نفی می کند. و گاهی یک صانع همچنان وجود خود را به رخ می کشد. دانه ای ست که آسیاب نمی شود. مدام تصویرش به خواب می آید و روحش احضار می شود. سالگرد صانع است و هنوز آن تیر مغرورانه توی خیابان چرخ می زند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: