بدرود برادرم . تا درودی دیگر ! توفیق شالگونی

اکبرجان برادرخوبم چگونه باورکنیم نبودنت را.ندیدنت را. چگونه باورکنیم آنهمه مهربانی وخوبی وشوخ طبعی دیگر نیست.ای وای اکبر دیگرنیست


اکبرجان ! برادرخوبم ! چگونه باورکنیم نبودنت را. ندیدنت را. چگونه باورکنیم آنهمه مهربانی وخوبی وشوخ طبعی که دیگر نیست . ای وای اکبر دیگرنیست

با سلام و سپاس از تمام دوستان و رفقایی که از لحظه شنیدن خبر در گذشت اکبر عزیزمان با تعریف خاطرات و دلداری هایشان خانواده و من را تسلی داده اند . میدانم که همگی از ته دل غمگین شدید وقتی خبررا شنیدید و بامحبت هرچه بیشتربه مادلداری دادید از همه سپاسگزارم و با قدردانی از عمواغلی عزیزم (محمدرضاشالگونی ) که همیشه صدایش مرا وادار به آرامش میکند………مرگ برادرم در باورم نمی گنجد. چون چنین قراری با او نداشتم ,وقتی هرشب بر بالینش اخبارهر روز را می گفتم و ازرفقایی که جویای حالش بودند میگفتم ,آرام آرام به خواب می رفت .روزی یکی ازرفقایش حمید عزیز همراه کاوه به دیدن اکبرآمده بود ,جویای امورکارهای اکبر شد ,گفتم آرزوی روزی را دارم که اکبر به صدا در آید و بگوید ..توفیق باشمی آپاردن لال لول .(.توفیق سرم را بردی لال شو..)…چون آنقدر با او حرف میزدم که زمان فراموش میشد….وقتی تنها بودیم می گفتم اکبر باید من و تو از اینجا با هم بیرون برویم و دوباره از اول آغاز کنیم زندگی را. احساس می کردم که فشاری به دستم وارد می شود….(..شاید می خواستم آن حس را داشته باشم که دستم را فشار میدهد..)

……………….بلند آسمانم بود و الگوی زندگی و مقاومتم در زندان. یک روز صدایم کردند برای بازجویی , یک سال و نیم از زمان دستگیریمان میگذ شت .چشم بند زده واز اطاق بیرون آمدم با تعدادی دیگر برده شدیم 209 مدتی در را هرو نشستم یکی آمد بلندم کرد و برد داخل اطاق , مسعود بود بازجوی راه کارگریها .ورقه ای جلویم گذاشت و گفت چشم بند را کمی بزن بالا و تمام مسائل را بنویس .دیدم صفحه سفید است گفتم شما چیزی ننوشته اید که من جوابی بنویسم­­­ گفت لازم نیست تو بنویس گفتم من نمی دانم چه چیزی باید بنویسم ؟ با فریاد گفت کثافت تمام فعالیتهایی که داشتی و تا حالا نگفته بودی را گفتم من فعالیتی نداشتم .. با عصبانیت فریاد زد تو هنوز آدم نشدی ؟ اکبر تمام فعا لیتهای تو را گفته ..ناخودآگاه گفتم اگر اکبر روبروی خودم هرچی بگه من پاشو امضا میکنم ….چشمتان روز بد نبیند …بیرون آمدن این حرف از دهان من و یورش مسعود از طرف دیگر .عربده میکشید که مرتیکه حرف منو قبول نداری ؟ هنگامه ای شد چنان وحشیانه و با کینه میزد که من آن زیر در تعجب بودم که چرا امروز بادفعات قبل فرق کرده این مردک .دفعات قبل اینقدر هیستریک وکینه جویانه نمی زد . ایندفعه چرا اینقدر افسار پاره کرده است .در همان زمان که میزد و ناسزا میگفت .یکدفعه گفت فکر میکنی اکبر تا کی نبره؟…بیرون آمدن این حرف از دهان مسعود چنان حالی به من داد که نگو و نپرس .. با خود گفتم پس بگو جریان چیه ..و از کجاست افسار پاره شدنت ..در همین زمان احساس کرد که چه گافی داده است .با لحن خاصی گفت آره فکر می کردی داداشت نبره نه اونم برید ..ولی ماله کشی به حرف قبلی دیگه فایده ای نداشت…بعد از چند لحظه از اطاق رفت بیرون و باز جو{ خوبه مرتضی)..آمد داخل و شروع کرد به نصیحت من . ولی من حرفهای او را نمی شنیدم .چون بهترین خبر را مسعود به من داده بود .بعد ازگذشت 1 سال و نیم جلادها نتوانسته بودند برادرم را به زانو در آورند ..وقتی میخواستند من را از 209 به بند ببرند با لذت و غروری در 209 قدم بر میداشتم که ناگفتنی .چون برادرم چنان جلاد را به عجزو ناتوانی کشیده بود که من با پوست و جان و گو شم ا حساس کرده بودم …………….اگر قصور کادر پزشکی در آن روز شوم نبود و درمان های بعد از عمل همچون عمل اول ادامه پیدا می کرد برادرم در کنارم و کنارتان بود .ولی افسوس……………………..احساس می کنم در شب تاریک چراغی که راهم را روشن می کرد دیگر خا موش شده است و در تاریکی مانده ام……………..امید صبر و مقاومت برای ثریای عزیز همسر برادرم و شهره نازنین دختر برادرم و تنها خواهرمان شهناز مهربان که همیشه چون مادرمان در حال تیمار اکبر بود و برادرانم در ایران فیروز و بهروز شالگونی و دیگر عزیزان را دارم ………..در همین جا از رفیق عزیز اکبر و خودم کاوه محمدی تشکر بیکران دارم که در تمام این مدت در کنارم بود ودر هیچ جا و مکانی تنهایم نگذاشت و به رفاقت و دوستی معنایی والا داد.. …………………….بدرود برادرم / تا درودی دیگر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سینه از آتش دل درغم جانانه بسوخت آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت

سوز دل بین که زبس آتش اشکم,دل شمع دوش بر من زسرمهرچوپروانه بسوخت

آشنائی نه غریبست که دلسوزمن است چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت

اکبرجان برادرخوبم چگونه باورکنیم نبودنت را.ندیدنت را. چگونه باورکنیم آنهمه مهربانی وخوبی وشوخ طبعی دیگر نیست.ای وای اکبر دیگرنیست

(زری خواهر کوچک تو همسربرادرت توفیق)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: