نویسنده » الوداع شادمانه » و الوداع نازلش با مبارزات ضد امپریالیستی

مسعود نقره‌کار

سایت خبری جنبش خرداد :  دکتر مسعود نقره کار، نویسنده مطلبی با عنوان » الوداع شادمانه ، راز یک وصیت نامه ! » که در همین سایت درج شده است ، جدیدا در مطلبی که در ویژه نامه سایت » گویا نیوز » به چاپ رسیده ، نوشته : » سه‌شنبه ۶ نوامبر می‌روم تا به «اوباما» رأی بدهم، می‌روم تا به او و سرزمين‌اش که جز مرگ چيز ديگری برای‌شان آرزو نکرده بودم، عذرخواهی‌ای که بدهکارم بپردازم. آن‌چه می‌خوانيد باز خوانی حکايت ايرانی – آمريکائی شدن من است، حکايت نسلی که پيش‌داوری زندگی‌اش را تلخ‌تر کرده است «

این روزها وداع با آرمانها و آمال های مترقی ، انسانی و چپگرایانه ، دارد یواش یواش مد روز می شود . از حمایت کنندگان و  شرکت کنندگان در  پروژه » ایران تریبونال » بگیرید ، که تن به پذیرش کیفرخواست یک » دادستان » نومحافظه کار در دادگاه نمایشی لاهه داده اند تا برایشان حکم محکومیت حکومت  اسلامی به » جنایت علیه بشریت » را بگیرد ، و بروید تا برسید  به برخی دیگر از مبارزین و چپ های سابق که اتفاقا ضدامپریالیست هم بوده اند .

اولی ها  با به سخره گرفتن منتقدین تریبونال ، مبارزه ضدامپریالیستی حال و گذشته شان را عامدانه در گیومه می گذارند و در تمام گزارشاتشان حول » خبر تاریخی و مهم جنایت علیه بشریت رژیم » ، حاضر نیستند لام تا کام  از دخالت ها ، کودتاها ، همکاری ها و بده و بستان های امپریالیستی ، چه در دوران شاه گور به گور شده و چه در»  دوران طلائی امام راحل » ، که بالفعل و بالقوه در کمک  به شکلگیری کشتارهای دهه سی ، پنجاه و شصت شریک بوده اند، حرفی بزنند . دومی ها هم بمانند همین آقای نقره کار با سرهم بندی داستانی نازل ، البته به سبک و سیاق ادبی و با نقب زدن به گذشته و حال ، روز » ایرانی – آمریکائی » شدنشان  را به تصویر می کشند .

 نقره کار البته آزاد است که از حق رای اش استفاده کند و به هرکس از جمله  به » شیطان بزرگ «  هم رای بدهد ، ولی اینکه او چرا خود را مجبور دیده ترجیح بند و توجیه رای دادنش به اوباما را با الوداعی نازل با مبارزات ضدامپریالیستی همراه کند ، عجیب است . داستانش فضائی را در بر می گیرد که در یکطرفش همه لطافت و زندگی و شادی است که موج می زند و طرف دیگرش همه خشونت  و عصبیت است . در این سو » دامن کوتاه چتری » است که خودنمائی می کند به همراه  » سينه های بزرگ و مواج » زنی رقصنده و در آنسو » شاشیدن بروی پرچم آمریکا » و «سوليوانی»  که چشمهایش توسط  » چريکها و مجاهدها » بسته شده و با  کینه ونفرت کشیده می شود .

 نقره کار نویسنده زبر دستی است و رگ خواب خوانندگانش در گویا نیوز را می داند . می داند که بسیاری از آنها ، که  از » خشونت انقلابی » بیزارند و برای تغییر مسالمت آمیز و عاری از خشونت » مبارزه » می کنند ، حتی برایش هورا هم خواهند کشید . او اما نمی داند که شهدای کمونیست و غیر کمونیست ما و همه انسانهای آزادیخواه و دموکرات ، از جمله رفیق شهید یوسف آلیاری ، که جان بر کف در راه مبارزه با استبداد و نظام سرمایه داری و امپریالیسم برخاک افتاد و آقای نقره کار از محتوی وصیت نامه اش راز بزرگی را کشف کرد ، او و همه آنهائی که مبارزات ضدامپریالیستی را » تکفیر » کرده و می کنند ، را نمی بخشند .  نقره کار می توانست  برای الوداع اش با مبارزات ضدامپریالیستی سبکی دیگر اختیار کند ، ولی نکرد . متن کامل نوشته او در پی می آید .

روزی که من ايرانی – آمريکايی شدم، مسعود نقره‌کار

سه‌شنبه ۶ نوامبر می‌روم تا به «اوباما» رأی بدهم، می‌روم تا به او و سرزمين‌اش که جز مرگ چيز ديگری برای‌شان آرزو نکرده بودم، عذرخواهی‌ای که بدهکارم بپردازم. آن‌چه می‌خوانيد باز خوانی حکايت ايرانی – آمريکائی شدن من است، حکايت نسلی که پيش‌داوری زندگی‌اش را تلخ‌تر کرده است

باد از دامن کوتاه اش چتری می سازد تا پاهای بلند و سفيد ، و شورت نازک اش که پرچم امريکاست ،دهان ها به حيرت باز کند. سينه های بزرگ و مواج، درون پيراهن رکابی تنگ اش نقش پرچم امريکا بر خود دارند، آرام ندارند. گوشواره ها، دو پرنده ی در حال پرواز هم پرچم امريکا هستند.
مرد با او می رقصد، می بايد هم سن و سال زن باشد, چيزی حدود ۴۰ سال. پيراهن سفيد, کراواتی که نقش و رنگ پرچم امريکاست, و شلواری سورمه ای . هر دو موهای بور و بلند شان را به باد سپرده اند.
صف به آن دو چشم دوخته است, بيش از ۵۰۰ نفر از ۷۳ مليت.
سه شنبه سوم جولای سال ۲۰۰۱ است. آمده ايم » مراسم سوگند» بر گزار کنيم و شهروند امريکا شويم.
از ديشب آشوب‌ها و دلهره هائی که يکی‌دو روز گذشته در سينه داشتم بيش‌تر شده اند، تجربه‌های گونه‌گون زندگی، آشوب تناقض‌ها انگاری در سينه‌ام می‌جوشند. همه‌ی شب کابوس‌ و خيال‌، و ياد رهايم نکرده بودند.
پس از ۸ سال زندگی در امريکا تصميم گرفتم شهروند امريکا شوم. و برای من که از ۱۸ سالگی آمُخته و آموخته بودم که عامل همه ی بلايا و مشکلاتِ مردم ميهن‌ام و جهان امريکاست، که تا همين چند سال پيش، يعنی حدود سی‌سال، شعار «مرگ بر امريکای جهانخوار» ورد زبان و فکر و عمل‌‌ام بود و… نه، نه، کار ساده‌ای نبود.
و می‌آيند، چهره‌ها و يادها، همان‌هائی که شب‌هنگام کلافه‌ترم کرده بودند.
دکتر علی، جراح و اهل سياست ,بيش از ديگران به‌سراغم می‌آيد. تکرار است اين مرد:
«امريکا و فرانسه و انگليس و آلمان همه‌شون يه گُه‌اند و آدمائی مثل بنی‌صدر و يزدی و قطب‌زاده‌ام جاسوس اينا بودن و هستن. اينها عوامل امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا هستن. دکتر يزدی «گرين کارت» داره، بعضی‌هام ميگن پاسپورت امريکائی بهش دادن، امريکا الکی به کسی گرين کارت و پاسپورت امريکائی نميده، تا عاملش نشی و جاسوسی نکنی بهت گرين کارت و پاسپورت نميده، از اين دليل مستدل‌تر برای اينکه ثابت کنه «مثلثِ بيق» عوامل امپرياليسم جهانی بودن و هستن وجود نداره»
«آخه علی اين کوس‌وشعرا چيه ميگی، هيچکی از من نخواست که شهروند امريکا بشم، خودم داوطلبانه رفتم و تقاضا کردم، هيچکی‌ام از من نخواسته جاسوسی کنم، آخه…»
جوان امريکائی که کارمند اداره مهاجرت امريکاست، پرچم امريکا پخش می کند, به همه‌ی آن‌هائی که در صف ايستاده‌اند، و به همراهان‌شان ، پرچم‌هائی در اندازه‌های کوچک می دهد.
آن زن و مرد هنوز می‌رقصند، زيبا و پُرشور. خستگی حالی‌شان نيست. خميازه کشيدنم کلافه ام کرده، کسل بی‌خوابی ‌ام .
دکتر علی اين‌بار با محمد می‌آيد :
«پاشو بريم جلوی سفارت امريکا، دانشجوهای خط امام اونجارو اشغال کردن»
محمد پشت‌بندش می‌گويد:
«سفارت‌خونه چيه علی؟ بگو لونه‌ی جاسوسی»
با آن‌ها می‌روم.
هياهوئی برپاست. جمعيت موج می‌زند، پرچم امريکا را می‌سوزانند، زير پا لگدکوب می‌کنند، و گوشه‌ای که زن‌ها نيستند چند مرد ريشو روی پرچم سوخته می‌شاشند. کسی از پشت بلندگو سخنرانی می‌کند. جماعت تکبير می‌گويند. دکتر علی و محمد و من هم تکبير می‌گوئيم. سر از پا نمی‌شناسيم. شاد و شنگول‌ايم. همه اينگونه به‌نظر می‌رسند.
جلوی سفارت تفريحگاه بچه‌های محله شده است. بساط فروش غذا و کتاب برپا می‌کنند، همه چيز عليه‌ی «شيطان بزرگ» است.
گروگان‌ها را روی صفحه تلويزيون می‌بينيم. پيش‌تر «سوليوان»، سفير امريکا در ايران را همينگونه چشم‌بسته ميان چريکها و مجاهدها ديده بودم، و اجساد سوخته‌ی امريکائی‌هائی در «طبس» را، پيش از آنکه برای نجات گروگان‌ها به سفارت هجوم بياورند و…
زن و مرد ديگر نمی‌رقصند. زن عرق کرده است و شياری خيس ميان دو پستان زيبای اش خط می‌کشد. مرد گره کراوات اش را شُل کرده است.
صف حرکت می‌کند، هر کس پس از بررسی مدارک اش روی صندلی‌هائی که شماره‌گذاری شده می‌نشيند، روی صندلی‌های تأتر تابستانیِ Epcot، تأتری زيبا در حاشيه‌ی درياچه‌ای که آب شفاف و آرام‌اش، زير نور خورشيد برق می‌زند. دورتادور درياچه غرفه‌ها و کافه‌های کشورهای مختلف جهان است با معماری‌های هر کشور.
زنی زيبا، بلندبالا با کت و دامن و کفشی سرخ‌رنگ راهنماست. گاه رو به صف از کسانی که ناراحتی قلبی و بيماری دارند می‌خواهد که به او اطلاع بدهند تا بی‌نوبت و سريع کارشان را انجام بدهد، و يا در محلی خنک بنشاندشان.
گرما کلافه‌کننده شده است، ساعت حدود هشت‌ونيم صبح است. از همان صبح زود که از خانه بيرون زده بودم، هوا دَم‌کرده و گرم بود.
پرنده‌هايم بيدارم کرده بودند، پيش از آنکه ساعت راديوئی با پخش موزيک بيدارم کند. هر روز تاريک‌روشنای صبح می‌خوانند.
زير دوش به‌ياد می‌آورم، می‌خوانم و می‌خندم:
«امريکا توخالی‌ست، ويتنام گواهی‌ست، مرگ بر امريکا، مرگ بر امريکا»

زن زيبای سرخ‌پوش جای ام را نشان‌ام می‌دهد، با لبخندی مهربانانه بر لب، غنچه‌ای زيبا که بر لبه‌ی دو رج عاج خوش‌تراش می‌شکفد.
چند رديف جلو، آنان که می‌خواهند شهروند امريکا شوند، می نشينند، و رديف‌های پشت ميهمانان آنان. چهار درجه‌دار و افسر امريکائی، آرام و رژه ‌وار پرچم امريکا را روی صحنه مـی‌آورند و…
دکتر علی و محمد می آيند:
«ميگن چريک‌ها سه‌تا از مستشارهای نظامی امريکائی‌رو کشتن»
و محمد تأييد می‌کند:
«آره، کار خوبی کردن. امريکائی‌ها ريدن به دنيا»
و سيد حسن، که قاریِ هيئت است، نُقل و شيرينی پخش می‌کند و حاج آقا اسدی و دکتر علی و محمد جمع‌مان می‌کنند تا درباره‌ی آلودگی‌های فرهنگ غرب، بويژه امريکا و ويژگی‌های سياسی، اقتصادی و اخلاقی امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا صحبت کنند، و آخر شب وقتی حاج‌آقا اسدی رفت، همگی خانه‌ی جلال زاغول بساط بازی ورق و تخته‌نرد راه بياندازيم و لابلای بازی جلال زاغول از خانم‌بازی‌هايش برايمان بگويد و…
مسئول اداره مهاجرت شهر به همه خوشامد می‌گويد. از همه می‌خواهد که بايستند و در برابر پرچم امريکا سوگند ياد کنند. به هرکس سوگندنامه را داده‌اند. او می‌خواند و جمعيت تکرار می‌کند:
«… سوگند ياد می‌کنم که به قانون اساسی امريکا وفادار باشم و به آن عمل کنم… سوگند ياد می‌کنم به قوانين کشور احترام بگذارم… در موقع خطر و تهاجم دشمنانِ امريکا به امريکا از اين سرزمين دفاع کنم… سوگند ياد می‌کنم…»
خنده‌ام می‌گيرد؛
«دو وطن، دو حکومت، دو دشمن»
پيرزن کلمبيائی که اشک چشمان اش را پُر کرده است، با تعجب نگاه‌ام می‌کند.
زنی ديگر که از مسئولين اداره مهاجرت شهر اورلندوست، پشت ميکروفون قرار می‌گيرد:
«… ما از شما نمی‌خواهيم وطن خودتان و فرهنگ خودتان را فراموش کنيد، ما می‌خواهيم به وطن خودتان فکر کنيد و آن را دوست داشته باشيد… ما می‌خواهيم فرهنگ خودتان را با ما تقسيم کنيد، ما بايد از فرهنگ‌های يکديگر بياموزيم و لذت ببريم…»
و باز چهره‌ها و يادها و خيال‌ها، علی و محمد و عزيز و… می‌آيند، پس از نوشيدنِ عرق و خوردن شام در «کافه خوزستان»، به طرف «کوچه اسلامی» راه می‌افتيم، محمد «دايه دايه وقته جنگه» را می‌خواند و:
«… امريکائی جاکشِ غيرت نداره »
همه دَم می‌دهيم، و نه فقط کوچه‌پسکوچه‌های خيابان نظام‌آباد و گرگان، کوه‌های ايران با اين آواز آشنا بودند و..
مردی سياه‌پوست نام‌ها و مليت‌ها را می‌خواند. همان زن برگ‌‌های شهروندشدن را به تک‌تک آن‌ها می‌دهد. دست‌ها را می‌فشارد و تبريک می‌گويد، خنده و مهربانی چشم‌ها و صورت زن را غرق کرده است.
زنی را صدا می‌زند، از کشور روسيه. از ميان ميهمانان فرياد و هلهله و شادی بلند می‌شود. همان زنی که می‌رقصيد روی صحنه می‌آيد، رقصان و خندان. مردی که با او می‌رقصيد با دروبين عکاسی و زنی ديگر با دوربين فيلم‌برداری به صحنه نزديک می‌شوند و از او عکس و فيلم می‌گيرند. زن برگ شهروندی‌اش را می‌بوسد، چرخی به شادی می‌زند. شورت باريک‌اش صدای هلهله مرد ها را بلند تر می کند. جمعيت برای اش کف می‌زند.
صدايم می‌زند . پيش از آنکه پا روی صحنه بگذارم، علی و محمد سبز می‌شوند:
«بالاخره خودتو فروختی دکتر، بالاخره خودتو فروختی»
زن دستم را می‌فشارد و برگ شهروندی امريکا را به من می‌دهد. آن که مسئول اداره مهاجرت شهر است تبريک می‌گويد.
می‌خواهم چيزی به دکتر علی و محمد بگويم، پشيمان می‌شوم.
بيرون تأتر تابستانی‌ی Epcot، کنار درياچه، همان زن روس با دو زن ديگر می‌رقصند. جمعيت دورشان حلقه زده‌اند. کف می‌زنند.
علی و محمد ول ام نمی‌کنند:
«خودتو فروختی، امريکا به کسی الکی کارت سبز و پاسپورت نميده »
بادی گرم، که نم و نای درياچه را دارد، روی صورتم می‌لغزد.
آن سوتر غنچه‌ای زيبا را می‌بينم، که بر لبه‌ی دو رج عاج خوش‌تراش می‌شکفد.
برای همه دست تکان می‌دهد:
«تبريک، تبريک»
زن روس می‌چرخد و باد از دامن کوتاه‌اش چتری می‌سازد.
تا به خانه برسم، علی و محمد بارها سراغ ام می آيند:
«خودتو فروختی»
پرنده‌هايم صدای بازوبسته‌شدن در را که می‌شنوند، شروع به خواندن می‌کنند. انگاری خوش‌آوازتر از روزهای ديگر شده‌اند. برای شان دانه می‌ريزم.

Advertisements

یک پاسخ to “نویسنده » الوداع شادمانه » و الوداع نازلش با مبارزات ضد امپریالیستی”

  1. هشیار Says:

    جیمز پتراس در مورد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می نویسد:
    شواهد بسیاری است که ریاست جمهوری باراک اوباما طیف سیاسی آمریکا را بیشتر از قبل به سمت راست هل داده است. مواضع بیشتر سیاست داخلی و خارجی اوباما بسیار راست و ارتجاعی حتی رادیکال تر از کابینه بوش است و ضربات شدیدی به جنبش صلح و ضد جنگ وارد آورده است.
    افزون بر این ، ریاست جمهوری اوباما هم اکنون نقشه هایی برای کاهش خدمات پزشکی و خدمات اجتماعی – در صورت انتخاب مجدد – طرح کرده است که در عرض 4 سال آینده علیه مردم آمریکا پیاده کند. مید رامنی هم همین برنامه را دنبال می کند.
    جیمز پتراس ادامه می دهد:
    تا بحال نه تنها یک لایحه مثبت از طرف اوباما عرضه نشده است بلکه برنامه تجاوزات نظامی و تقلیل خدمات اجتماعی ، ترور افراد ، جاسوسی علیه شهروندان بصورت چشم گیری گسترش یافته اند. کمپین اوباما بر پایه ترس و وحشت بنا گذاشته شده است و او سعی دارد مردم را از» مید رامنی» با علم کردن «حزب چای» بترساند تا پوششی بر افزایش مخارج عملیات نظامی خود که درتاریخ آمریکا بیسابقه است بگذارد. در ضمن روی جنگ های پی در پی ، اخراج مهاجرین ، فروش مساکن مردم و کمک به وال استریت با پول بازنشستگی مردم سرپوش گذارد.
    اپوزیسیون بیسواد و مزدورایرانی – آمریکایی هم حرف این اهریمن را آویزه گوش کرده است و قرار است روز 6 نوامبر برای «جلوگیری از جنگ» بره وار به اوباما رای دهد و حقوق شهروندی خود را با «آزادی بیان» مزه کند. این در جائی است که هردو کاندیدا نه تنها مهاجرین مسلمان را مورد خطاب قرار نداده اند بلکه در اهریمن سازی مسلمانان و اهریمن سازی ایران هم اوباما و هم رامنی سعی کرده اند که گوی سبقت را از یکدیگر بربایند. مسلمان ستیزی و ایران ستیزی در زمان اوباما به بالاترین درجه صعود کرده است. هر دو دلقک بعلت ترسی که از لابی اسراییل دارند حاضرند هر قانونی که ضد مسلمانان است را امضا کنند و کرده اند. آنها «رهبر» نیستند فقط و فقط دلقک اند.
    گلن گلرین والد در مورد اوباما جنایتکار «تحصیلکرده» محبوب اپوزیسیون عامل و جاهل «ایرانی- آمریکایی» خارج نشین می نویسد:
    {اوباما بعد از اینکه توسط زرسالاران وال استریت بر مسند نشست ، برنامه های جاسوسی جورج بوش علیه شهروندان را گسترش داد و با اعلام بر اینکه «ما قدرت این را داریم که شهروندان را نه تنها بدون هیچ پروسه قانونی زندانی کنیم بلکه ما می توانیم شهروندان آمریکایی را هم بدون هیچ مدرک و پروسه قانونی *ترور* کنیم.}
    حالا اپوزیسیون ایرانی نمای – آمریکای خارج نشین می خواهد با رأی خود صحه بر ترورهای یک جنایتکار جنگی – اوباما – بگذارد ولی بدستور همین جنایتکاران «تحصیلکرده» که «نوبل صلح » را هم یدک می کشند با پخش پروپاگاندا شهروندانش را که در جهان به gullible معروف اند بیشتر شستشوی مغزی دهد تا کاملا» برای پیاده کردن نقشه آدمکشان علیه ملت ایران آماده باشند.

    آیا شما «اپوزیسیونی» ابله تر و عامل تر از «ایرانی – آمریکایی» دیده اید؟
    این دلقکان بعد از 33 سال زندگی در کنار کاخ سفید هنوز به سیاست متجاوزانه و تبعیض آمیز آمریکا و کابینه ی اوباما پی نبرده اند ونمی دانند آمریکا چه سیاستی را دنبال می کند، آنوقت برای مردم ایران واق واق می کنند و انتظار دارند مردم ایران به آنان روی خوش نشان دهند. کجای دنیا برای ابلهان تره خرد می کنند که ایرانیان خرد کنند؟
    شما اگر دانش داشتید امروز به دیگران نمی گفتید برای «جلوگیری از جنگ» به اوباما که بیش از هر کس دیگری ایران را به طرف جنگ هل داده است رأی دهید. حماقت از این بیشتر می خواهید؟
    طبق نظریه آمریکاییان با سواد و خبره در سیاست خارجی، سیاست آمریکا علیه ایران با اوباما یا بی اوباما ، هیچ فرقی ندارد و گره ای را نمی گشاید زیرا هدف آمریکا
    هژمونی بر جهان است. بنابراین اگر گربه ای یا مگسی هم را بنشانند باز فرقی نمی کند ، زیرا سیاست آمریکا بهبود روابط نیست. آمریکا در نظر دارد با بهانه برنامه ی هسته ای قانونی ایران این کشور را بزیر کشد چون آمریکا برای گسترش نفوذ خود و برپایی «اسراییل بزرگ» نابودی ایران را خواهان است که به گور خواهد برد.
    اوباما «رهبری» است ضعیف و بسیار محافظه کار، جنگ طلب ، در نتیجه بسیار خطرناک. او نه تنها قصد بهبود روابط ایران و آمریکا – که صد در صد بنفع آمریکاست – را ندارد بلکه خواهان سرنگونی دولت ایران و تجزیه ایران است که راه را برای اهداف زرسالاران که در خدمت آنان فعالیت دارد را هموار سازد – «حکومت جهانی» بطریقه پروتوکال. او فقط برنامه زرسالاران را مدیریت می کند و بهمین شغل بی مقدار برای ماندن در کاخ سفید راضی است.
    او رهبر نیست . او رهبر نیست. او رهبر نیست.
    او فقط اوامر را برای ماندن در کاخ سفید اجرا می کند. اما از اینکه او هم نظیر جورج بوش ، دیک چینی و رامزفیلد و ولفوویز مرتکب جنایت علیه بشریت شده است در آن شکی نیست و باید مجازات شود.
    انتخابات را تحریم کنید.
    هیچ فرقی بین «دموکرات» و «جمهوریخواه» نیست. سیستم از بن ورشکسته است اما اپوزیسیون خودفروش حالیش نیست.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: