اختلاف بر سر چیست؟ محمد رضا شالگونی

مقالات سیاسی و تئوریک: اختلاف بر سر چیست ؟نویسنده : محمد رضا شالگونی

اکنون یک سال و نیم از شروع مذاکرات وحدت می گذرد . در طول این مدت نمایندگان سازمان ما بار ها دیدار داشته اند ، و هربار ساعت های متوالی بحث کرده اند . بی اغراق بین 85 تا 90 در صد این بحث ها بطور مستقیم یا غیر مستقیم حول دو موضوع می چرخیده است :نظامی که باید جایگزین جمهوری اسلامی گردد و نیرویی که می تواند آن را شکل بدهد .نیاز به گفتن ندارد که برای رسیدن به یک برنامه سیاسی واحد بدون دست یافتن به توافق درباره این دوموضوع امکان ناپذیر است . و مسئله این است که ما درباره هر دوی این موضوعات کلیدی نظرات متفاوتی داریم . از نظر سازمان ما با سرنگونی جمهوری اسلامی باید گذار به سوسیالیسم در کشور ما سازمان داده شود و نیرویی که می تواند این گذار را امکان پذیر سازد اتحاد کارگران و زحمتکشان است . اما دو سازمان دیگر معتقدند که هرچند هدف نهایی ما سوسیالیسم است ، ولی گذار به آن فعلا در کشور ما نمی تواند مطرح باشد بنابر این نظامی که با سرنگونی جمهوری اسلامی باید بجای آن بنشیند یک دمکراسی بورژوایی است و نیرویی که می تواند آن را مستقر سازد بلوکی است از کارگران و زحمتکشان و خرده بورژوازی .

الف- نظامی را که ما سوسیالیسم می نامیم و خواهان برقراریش هستیم مرزهای برجسته و آشتی ناپذیری از آنچه به نام «سوسیالیسم واقعا موجود» معروف شده است جدا می کند : اولا آزادی و دمکراسی از عناصر حیاتی و غیرقابل حذف آن است . در این نظام تمامی مردم صرف نظر از تمایزات عقیدتی ، جنسی ، ملی و طبقاتی شان از آزادی های بی قید و شرط سیاسی و از برابری حقوق سیاسی و مدنی بر خوردارند . حتی آنهایی که با این نظام مخالفند و برای از بین بردن آن –البته با شیوه های دمکراتیک یعنی پذیرفتن همین آزادی و دمکراسی – تلاش می کنند .ثانیا این نظام فقط با انتخاب آزادانه مردم می تواند ایجاد شود و پابر جا بماند .بنابر این مسلم است که چند و چون آن را نیز نهایتا آنتخاب آزادانه مردم تعیین می کند و مردم هروقت خواستند می توانند عناصر فرعی  یا اصلی آن را تغییر بدهند و یا اصلا کل نظام را کنار بگذارند و نظام کاملا متفاوتی بجای آن بنشانند .ثالثا بر قراری مالکیت اجتماعی در کلیه مواضع کلیدی اقتصاد که یکی از حیاتی ترین پایه های این نظام است نه تنها به معنی دولتی کردن اقتصاد و هدایت تمامی آن از یک برنامه ریزی واحد نیست ، بلکه دمکراسی اقتصادی و مدیریت کارگری – که از ضرورت های سوسیالیزم است – ایجاب می کند که اداره مستقیم بنگاه های اقتصادی، جز در حوزه های معین در دست دولت نباشد و تمام مسائل اقتصاد در یک مرکز فرماندهی واحد حل و فصل نشود .رابعا در این نظام از الغای اجباری مالکیت های خصوصی کوچک خبری نخواهد بود . با اینکه برنامه ریزی اقتصادی در آن نقش تعیین کننده خواهد داشت ولی بازار نیز به صورت کنترل شده به عنوان مکمل و تدقیق کننده آن وجود خواهد داشت .
ب – توجه به تعریف ما از » کارگر » و از » زحمتکش » برای دریافتی درست از هسته اصلی نظر ما ، اهمیت اساسی دارد .منظور ما از «کارگران» همه کسانی هستند که صرفا از طریق فروش نیروی کارشان زندگی می کنند ، صرفنظر از اینکه کارشان فکری است یا جسمی ، یا در کدام شاخه از فعالیت اقتصادی است . و زحمتکشان همه کسانی هستند که یا عمدتا از طریق نیروی کارشان زندگی می کنند(یعنی نیمه پرولتاریا) و یا به خاطر عدم امکان فروش منظم نیری کارشان ، در فلاکت و تهیدستی شدید و دائمی به سر می برند ( یعنی زیر پرولتاریا*) .به عبارت دیگر منظور ما از کارگران و زحمتکشان ، طبقه مزد بگیر و پیرامونیان و ملحقات آن است .یعنی همه آنهایی که بنا به موقعیت اجتماعی و طبقاتی شان در مقابله با منطق ذاتی نظام سرمایه داری هستند . این تعریف واحد از طبقه کارگر – که البته نه ابداع ماست و نه تازگی دارد – با تعریف غالب در جنبش چپ تفاوت های آشکاری دارد ، تفاوتی که در سازماندهی و حتی در استراتژی سیاسی دارای نتایچ دامنه داری است .
ج- گذار به سوسیالیسم مستلزم ایجاد دولت کارگری است . اما ایجاد دولت کارگری به معنای الغای آزادی های سیاسی و حقوق شهروندی غیر کارگران و تبدیل آنها به شهروندان درجه دوم نیست .همانطور که دولت بورژوایی نیز ضرورتا  به معنی محرومیت کارگران از آزادی های سیاسی و حقوق شهروندی نیست . دولت نهادی طبقاتی است . حتی یک دولت دمکراتیک نیز . زیرا اعلام حقوق آزادی . برابری حقوقی شهروندان و امکان واقعی آنها برای استفاده از این حقوق اعلام شده دو چیز کاملا متفاوت است ؛ و در جامعه سرمایه داری بین این دو شکاف بزرگی وجود دارد که با استفاده از آن بورژوازی می تواند حتی با و جود اعلام صریح آزادی و برابری حقوقی عموم شهروندان ، دولت را در کنترل خود نگه دارد .و برای پاسداری از منافع طبقاتی اش بکار گیرد .وظیفه دولت کارگری دقیقا از بین بردن همین شکاف است .این شکاف محصول سه چیز است : ضعف تشکل کارگران در حوزه های مختلف که نمی گذارد آنها اراده شان را به مثابه یک طبقه در مقابل سرمایه داران شکل بدهند و اعمال کنند  ؛ دستگاه های مختلف بورژوایی که به شیوه های مستقیم و غیر مستقیم ، آگاهی طبقاتی و اراده جمعی کارگران را سرکوب می کنند و نمی گذارند آنها هدایت جامعه را در دست بگیرند و سلطه اقتصادی طبقه سرمایه دار را که منشا اصلی نابرابری های اجتماعی و تکیه گاه اصلی تشکل اجتماعی سرمایه داران به مثابه یک طبقه است .بنابر این وظیفه دولت کارگری این است که اولا تشکل اجتماعی کارگران را سازمان بدهد و تحکیم کند ، ثانیا آن بخش از دستگاه های دولت بورژوایی را که وسیله سرکوب و پراکنده سازی توده زحمتکش هستند ، درهم بشکند ، ثالثا با اجتماعی کردن کلیه مواضع کلیدی اقتصاد ، سلطه اقتصادی طبقه سرمایه دار را در هم بشکند و زمینه برابری واقعی فرصت های اجتماعی را برای همه شهروندان فراهم آورد .به علاوه باید یاد آوری کنیم که دولت کارگری ضرورتا به معنای اداره دولت به دست یک یا چند حزب مارکسیستی و شبه مارکسیستی و یا حتی غلبه آنها در ائتلاف حکومتی » نیست .
با چنین درکی از کارگران و زحمتکشان و جامعه سوسیالیستی و دولت کارگری است که ما گذار به سوسیالیسم را محور اصلی برنامه مان قرار می دهیم و  مبارزه برای عملی شدن آن را از همین امروز در ایران _ و البته فقط در ایران – وظیفه خود می دانیم . اکنون ببینیم رفقایی که مخالف نظر ما هستند چه می گویند . تا آنجا که من از استدلال های آنها دریافته ام ، بیت گردان اصلی تمام حرف های آنها یک چیز است : تاکید بر تقدم مبارزه با استبدادحاکم و لزوم ایجاد اتحادی هرچه موثر تر و گسترده تر برای آن . در خود این تاکید هیچ چیز نادرستی وجود ندارد .بدون سرنگونی جمهوری اسلامی گذار به سیوسیالیسم غیر قابل تصور است .اما مشکل از آنجا آغاز می شود که مخالفان برنامه انتقالی ، این تقدم را ضرورتا یک تقدم زمانی می فهمند و میان سرنگونی جمهوری اسلامی و ایجاد  دولت کارگری یک فاصله زمانی را ضروری می دانند . این درک نادرست است به دلائل زیر :
1.بر خلاف تصور طرفداران برنامه دمکراتیک ، در متن زندگی واقعی ، مبارزه برای آزادی از مبارزه برای عدالت اجتماعی جدایی ناپذیر است . و حتی فراتر از این ، محرک اصلی انقلابات توده ای عدالت است نه آزادی . این یک تز کمونیستی نیست . تقریبا همه محققان جدی علوم سیاسی از ارسطو گرفت تا بارینگتن مور به این نکته توجه کرده اند . مخصوصا توده زحمتکش و محروم در مبارزه برای عدالت است که ضرورت حیاتی آزادی و دمکراسی را درمی یابد . از این توده محروم که از فلاکت و نابرابری در عذاب است و قرار و آرامی ندارد نمی توان خواست که فعلا رنج  بی امانش را تحمل کند تا دمکراسی تثبیت شود . انقلاب یک رستوران گاسترونومیک نیست که بخش های مختلف غذای سفارشی با آداب و تشریفات خاص و حتما با فواصل معینی «سرو» شود تا مشتریان شکم چران محترم مجال آروغ زدن و نفس تازه کردن داشته باشند . به علاوه دمکراسی –اگر فقط عباراتی آراسته در کاغذ پاره ای به نام قانون اساسی خلاصه نشود –  اقتصاد سیاسی معینی می طلبد که فلاکت توده ای نمی تواند مشخصه آن باشد . آیا تصادفی است که در کشورهای پیرامونی سرمایه داری دمکراسی  سیاسی پایدار ، حتی در دم بریده ترین شکل آن استثناست تا قاعده ؟ برای استقرار دمکراسی در این کشور ها چه باید کرد ؟ آیا باید گذاشت سرمایه داری با الهام از رهنمود های صندوق بین المللی پول فعلا خود را » تکامل» دهد ؟ البته باید انصاف داد که رفقای ما خواست «برقراری مالکیت اجتماعی در کلیه مواضع کلیدی اقتصاد» را در توافقنامه مشترک سه سازمان پذیرفته اند . اماپذیرفتن این خواست که بی تردید کار بسیار مثبتی بوده ، موضع آن ها را متناقض تر و شکننده تر کرده است . زیرا این خواست اگر قرار باشد به چیزی در حد برنامه اقتصادی «ضد سرمایه بزرگ» تقریبا همه سوسیالیسم های «خلقی» رهسپار در » راه رشد غیر سرمایه داری » تبدیل شود ، برای عملی شدن ، محتاج دولت کارگری است .رفقای ما با پذیرفتن برنامه اقتصادی گذار به سوسیالیسم و مخالفت با الزامات و مقدمات سیاسی آن ، خود را بیش از همه در حوزه دمکراسی آسیب پذیر ساخته اند . در واقع طرفداران برنامه دمکراتیک طوری از گذار به سوسیالیسم سخن می گویند که گویی سوسیالیسم مساوی است با نفی دمکراسی . در حالی که گذار  به سوسیالیسم یعنی از بین بردن تناقض دمکراسی و تعمیق گسترش آن از طریق پایان دادن به سرمایه داری .بنابر این کسی که به نام دفاع از دمکراسی از گذار به سوسیالیسم مخالفت می کند ، دانسته یا ندانسته از محدودیت دمکراسی دفاع می کند .
2- دمکراسی از طریق کشاندن همه مردم به مبارزه دمکراتیک به دست نمی آید .چنین چیزی در واقعیت عملی تقریبا از محالات است . بخشی از مردم ، بنا بر منافع و جایگاه اجتماعی شان ، در مقابل دمکراسی می استند و یا لا اقل برای آن نمی جنگند . و بخشی دیگر آنرا فقط در محدوده بسار تنگی می خواهند .مبارزه واقعی برای آزادی و دمکراسی از طریق بیداری ، سازمان یابی و اتحاد آنهایی پیش می رود که در متلاشی کردن نظام ظالمانه موجود منافعی حیاتی دارند . در جامعه کنونی ما اینان همان کارگران و زحمتکشان هستند که با تعریفی که از آنها شد ، اکثریت عظیم جمعیت کشور ما را تشکیل می دهند .برخلاف تصور طرفداران برنامه دمکراتیک شکست یا پیروزی مبارزه برای دمکراسی را غالبا نه کمیت طرفداران آن ، بلکه انسجام و قاطعیت نیروی مرکزی جنبش است که گسترش دامنه آنرا تضمین می کند و نه بالعکس .
3-اگر نیروی اصلی مبارزه برای دمکراسی را هم خود کارگران و زحمتکشان تشکیل می دهند و اگر سرنوشت این جنبش قبل از هر چیز به میزان آگاهی و سازمان یابی اینان بستگی دارد ، به تعویق انداختن این سازمان یابی به هر بهانه ای که باشد نه فقط از دیدگاه سوسیالیستی بلکه همچنین از دیدگاه جنبش دمکراتیک در عمل جز انحلال طلبی چیز دیگری نخواهد بود . در واقع مشعله اصلی یک برنامه کمونیستی سازمان دادن یک اراده توده ای است برای تغییر جهان و نه ارائه یک تفسیر توده ای درباره آن .بنابر این مسئله ما این نیست که پیش بینی کنیم که » مستقل از اراده و خاست ما » چه می شود و چه نمی شود . بلکه این است که ببینیم با سازمان یافتن آگاهی و اراده طبقه کارگر » چه » می تواند بشود» و » باید بشود» دلیل وجودی یک حزب کمونیست ضدیت با سرمایه داری و سازمان دادن تلاش توده ای طبقه مزدبگیر برای ایجاد یک آلترناتیو عادلانه و انسانی بجای آن است .شما وقتی موجودیت یک حزب کمونیست را لازم می دانید و برای ایجاد و گسترش آن تلاش می کنید ، با همین کارتان ضرورت مبارزه برای ایجاد سوسیالیسم را امروز و همین جا پذیرفته اید .حزبی که خود را کمونیست می داند ولی ایجاد سوسیالیسم را امکان ناپذیر می شمارد و مبارزه نقد و مشخص را به روز محشر حواله می دهد یا به کار حاشیه ای تبدیل می کند ، قبل از هر چیز دلیل وجودی خود را به عنوان یک سازمان سیاسی معطوف به فعالیت های توده ای بی معنی می سازد . چنین حزبی کمونیسم را به یک اتوپی فرقه ای تبدیل می کند .
در هر حال من یکبار دیگر تاکید می کنم که جوهر اصلی اختلاف ما ؛ اختلاف یک برنامه دمکراتیک با یک برنامه گذار به سوسیالیسم است . تا زمانی که این اختلاف حل نشود ، وحدت سازمان های ما امکان ناپذیر است و اگر این اختلاف حل شود ، همه اختلاف نظر ها و سلیقه ها قابل تحمل و یا قابل حل خواهد بود . پس بهتر است با جدیت کافی و بدون پیشداوری بحث هایمان را روی همین اختلاف متمرکز سازیم . البته در سازمان های ما رفقایی هم هستند که این اختلاف را چندان جدی نمی دانند و معتدند که با وجود همین اختلاف نیز می توان متحد شد .من فکر می کنم آنها اشتباه می کنند .هر اتحادی که با به مرخصی فرستادن مبانی کلیدی برنامه سیاسی صورت بگیرد خود به منشا افتراقات بیشتر و تلختری تبدیل می شود .این حقیقتی است که بار ها آزموده شده است و آزمودن را آزمودن خطاست .تا آنجا که به سازمان ما مربوط می شود ، گذار به سوسیالیسم و مبارزه برای آن از طریق تمرکز در جنبش طبقه کارگر ، نقطه کانونی برنامه ای است که در کنگره این سازمان تصویب شده است و کنار گذاشتند آن یعنی شلیک به شقیقه «راه کارگر» .
تاریخ اولین انتشار : اسفند 1371
تایپ مجدد در فرمت ورد به تاریخ : تیر ماه 1391

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: