ويدئو کليپ:رقص و آواز بهائيان يک روستای شمال ايران و رنجنامه زنان بهايی روستای ايول مازندران

ويدئو کليپ:رقص و آواز بهائيان يک روستای شمال ايران

ما زنان روستای ايول – که از دهات مازندران در هشتاد کيلومتری ساری و دوازده کيلومتری شهرستان کياسر می باشد – می خواهيم حکايتی از ظلم و ستمی که برما و پدران و مادران ما وارد شده را برايتان بنگاريم.

ويدئو کليپ:رقص و آواز بهائيان يک روستای شمال ايران و رنجنامه زنان بهايی روستای ايول مازندران

به نام فرياد رس توانا رنج نامۀ زنانِ ايوِل
(ای مالک) با ارباب رجوع آنچنان مدارا و ملاطفت کن، که هر چه دانند بازگويند و هر چه توانند تظلم کنند و مطمئن باش که خداوند دادگران را پاداشِ گران خواهد داد. «حضرت علی (ع) »
ما زنان روستای ايول – که از دهات مازندران در هشتاد کيلومتری ساری و دوازده کيلومتری شهرستان کياسر می باشد – می خواهيم حکايتی از ظلم و ستمی که برما و پدران و مادران ما وارد شده را برايتان بنگاريم.
پدران و مادران ما حدود صدو پنجاه سالِ پيش اين روستا را بنا نهادند و به مرور زمان اين دهکده شکل گرفت ، که دارای چشمه های آب خنک و گوارا و هوای ييلاقی می باشد. در زمان های دور دارای زمستان هايی سرد و سخت بود که زندگی را برای اهالی آن زمان بسيار دشوار می نمود، چه که نه وسايل گرمايی امروزی در اختيار بود و نه برق و راه ارتباطی. کشاورزی در آن دوران حتی تا سی سال پيش کاری بس دشوار و طاقت فرسا بود، چه که پدران سخت کوش و زحمت کش ما بايد با گاوآهن و به سختی دل زمين را می شکافتند، بذر می پاشيدند و اگر بلاهای طبيعی مانع نمی شد، آب و هوا همراهی می کرد در فصل دِرو مادرانِ رنج کشيدۀ ما با دستان ضعيف و نحيفشان کاشته ها را درو می کردند، چون در آن دوران نه تراکتوری بود که زمين را شخم بزند و نه کمباينی تا محصولات را درو کند.
خانه ها را به سختی می ساختند. مادران ما با آب و گل خشت ها را قالب زده و بعد از اينکه خشک می شد، با دستان ظريفشان بالای سر می بردند و با چه مشقتی راه می پيمودند تا خشت ها را به محل احداث خانه بياورند. سنگ ها را از مسافت های دور با دست يا با سر و کول حمل می کردندتا خانه شان زودتر ساخته شود. از آن طرف پدران زحمت کش ما چوب ها را از راه های دور با اسب و يا گاهی با دست به پای خانه می آورند تا سرپناهی بسازند که زن و فرزندشان از گرمای تابستان و سرمای شديد زمستان حفظ شوند.
حدود هشتاد سال پيش نيمی از اهالی اين روستا به آيين بهايی ايمان آوردند با اينکه نيمی از مردم روستا بهايی و باقی مسلمان بودند، اما در کنار هم به خوبی زندگی می کردند. در غم و شادی ، در سختی و راحتی برادروار به داد هم می رسيدند. نمی دانيم تخم عداوت و دشمنی را چه کسی در بين اين برادران پاشيد که اينگونه بنای بی مهری نهادند و بر بهاييان برچسب » کافر » زدند و ايشان را نجس خواندند و نبود از آزاری که بر بهاييان وارد نشد و نماند از ستمی که بر ايشان روا نگشت.
خدماتی که بهاييان اين محل برای عمران و آبادی اين روستا انجام دادند بر کسی پوشيده نيست. زمينی که در آن اولين مدرسه ساخته شد، زمين مربوط به خانه بهداشت روستا ،شاليکوبی و حتی مکانی که در آن تکيه ساخته شد تا مسلمانان در آن عزاداری کنند را بهاييان اهدا نمودند. خلاصه هر جا که صحبت از آبادانی روستا بود بهاييان پيش قدم بودند.
بعد از انقلاب اسلامی مسلمانان روستا ، بنای ناسازگاری گذاشته و اذيت و آزار شروع شد. باری که به شاليکوبی می رفت ، عودت داده می شد. راننده مينی بوسی که وظيفه اش حمل مسافر از روستا به شهر و بلعکس بود، به تحريک همين افراد از سوار کردن بهاييان امتناع می کرد، حتی به کودکانی که به دبستان می رفتند ، هم رحم نمی کردند و مورد آزار قرار می دادند.
اين مسائل و مشکلات ادامه داشت تا در تاريخ 7/4/62 اهالی مسلمان ايول با کمک روستاييان ديگر نواحی به خانه های بهاييان هجوم آوردند و وقايعی پيش آمد که حتی دل سنگ هم به حالِ آن می گريد. کودک و بزرگ ، زن و مرد، پير و جوان را از خانه هايشان راندند. هر چه فرياد کردند که ما هم مثل شما انسانيم، از اقوام هم هستيم، برادريم ، هموطن هستيم، موثر واقع نشد. پيرمردها و پير زنانی که قادر به راه رفتن نبودند را با فحاشی و به زور از خانه هايشان بيرون کردند. بسياری را شديدا در حضور اعضای خانواده و در جلوی چشم کودکانشان کتک زدند، حتی حيوانات زبان بسته را در آخور حبس می کردند. آن ها با اين گونه رفتار می خواستند مردم را به ديانت اسلام دعوت کنند!
بهاييان را پای برهنه تا مسافتی رانده سوار مينی بوس کردند و چون اين آوارگان به ساری رسيدند با شکايت بهاييان به نيروی انتظامی دوباره به ايول بازگشتند، اما اهالی مسلمان از ورود اين ستمديدگان به منزلشان جلوگيری کرده، آنها را در تکيه محل به مدت هفت روز زندانی نمودند . از ورود آب و نان بر ايشان مضايقه می کردند تا جايی که مجبور می شدند شبانه و به دور از چشم اهالی مختصر غذايی از بيرون برای خود تهييه کنند. آنقدر مشکلات زياد بود که يکی از اين زنان دربند چون طفلی در آغوش داشت و به او شير می داد، از سينه اين مادر به جای شير خون جاری می شد و طفل خون می مکيد. در ماه مبارک رمضان در فصل تابستان آب و نان به روی عده ای می بستند و اينگونه آنان را به ديانت اسلام دعوت می نمودند. کجاست که عقيده ای با عقيده ی ديگر اينچنين کند و اينگونه مردم را به کيش خود دعوت نمايد.
بعد از آن تاريخ شکايت ها و دادخواهی های زيادی انجام شد که اگر اين پرونده ها را جمع کنيم شايد طوماری شود. اما چه فايده که اين شکايت ها راه به جايی نبرد و دادرسی به دادمان نرسيد. بعد از آن مسلمانان ايول که ابتدا به نام اسلام ما را از آنجا راندند شروع به تاراج زندگی ما نمودند. زمين های پرمحصول که معروف به «مَرگو» است، را به بهانه اينکه وقف امام حسين است تصاحب نمودند و به اسناد اين زمين ها کوچکترين توجهی نکردند. از آن تاريخ تا به امروز بعد از آنهمه اذيت و آزار و ظلم و ستمی که بر ما گذشت کوچکترين مقابله به مثلی با آنها نکرديم ، نه سيلی به آنها زديم و نه دهانمان را به فحش و ناسزا آلوديم. به خدای بزرگ پناه برديم و از طريق قانون دادخواهی کرديم و طی اين 27 سال با تمام مشقات، صبوری پيشه کرديم و گفتيم هستند کسانی که عدل و داد را از همه عزيزانشان ، عزيزتر دانند و هرگاه اندک يأسی در دلمان پديد آمد، اين جمله زيبای حضرت علی (ع) را به خود يادآور شديم که : » در دولت ما هيچ عزيزی از عدل و داد عزيزتر نيست!»
اکنون بعد از بيست و هفت سال دوباره شعله جهل زبانه کشيد و آتش به خانه های ما زد. پنجاه خانه مسکونی دراين روستا را با خاک يکسان کردند و هيچ اثری از اين خانه ها باقی نگذاشتند و يادگار سال ها تلاش و زحمت پدران و مادرانمان را به آنی ويران کردند.
ما زنان و همسرانمان قبل از تخريب خانه ها نيت اين افراد را به بخشداري، دادگاه کياسر ، پاسگاه تلمادره، استانداري، فرمانداری خبرداديم، اما آنان اعتنايی نکردند. حتی در حين تخريب هم به همه اين مراکز تظلم کرديم. اما هيچ اقدامی از طرف اين مقامات صورت نگرفت. ديگر بعد از خدای مهربان فرياد رسی نداريم. اکنون از چه کسی بخواهيم به دادمان برسد؟ آيا غير از قانون که بيست و هفت سال به آن پناه برديم ملجاء و پناه ديگری در اين دنيای خاکی موجود هست؟ کاش دادخواهی باشد که به دادمان برسد.
ما زنان اين روستا که با همسرانمان در درد اين واقعه شريکيم از شما مسئولين محترم می پرسيم که آيا اين کار از نظر شرع و قانون درست بود يا خير؟ اين عمل به چه مجوزی انجام شد؟ آيا می توان پنجاه خانه را خراب کرد و هيچ مرجع و ارگانی جوابگوی ما نباشد؟ اگر اين عمل از نظر قانون جرم است چه کسی بايد با اين افراد و ظلمی که وارد شده مقابله نمايد؟ ما که در اين سال ها همواره ثابت کرديم که قانون مداريم و درسايه قانون حرکت می کنيم. حال آيا همين قانون به دادمان می رسد؟ ما اهالی اين روستا با اين که دارای سند هستيم و پدران و مادرانمان در اين روستا دفن هستند حتی برای زيارت قبور هم اجازه ورود به روستای خود را نداريم. آيا قانون و شرع اين اجازه را به آنها می دهد؟ از شما مسئولين تقاضا داريم که به داد شهروندان بهايی خود برسيد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: